چه لذتی است در این سکوت.
به باد گوش دادن.
به آسمانِ خیال چشم دوختن.
به لحظههای محال لبخند زدن.
و در آینه تصویرت را دیدن.
همهی اینها محصول سکوت است. #رهی
و ما که هیچ نداشتیم از اول در این دنیا
چه لذتی بالاتر از مرگ آن هم در میانه آوارها؟
مگر نه آنکه با هیچ به دنیا آمدیم و با هیچ بزرگ شدهایم؟خب چه بهتر که با هیچ هم به پایان برسیم. #رهی
من فیلم نیستم
که تنها برای مردن به وطنش برمیگردد
من قورباغه نیستم
که وطنم قور قور شامکاه باشد
من ماهی نیستم که وطنش خیزاب است
هر جا که برود
من افعی نیستم، که هر سال پوست میاندازد
و از آن کیفی میسازد برای چسب وطنی تازه
من خرگوش نیستم که وطنش تناسل است
من سگ نیستم که شادمانه دم میجنباند
برای کسی که خوراکش میدهد
و از حرارت سرشارش میکند
و قلادهای زرین در گردنش میاندازد
من گربه نیستم که بستر عشوهگری را
به عنوان وطنش اعلان میکند
من پروانه نیستم که وطنش رنگ ها و فضاهاست
من نیکو میدانم
که از هزاران سال پیش زاده شدم
و میدانم که کجا زاده شدم
«غاده السمان»
ای که در بَرَم نیستی
شبت چگونه گذشت؟
شباهنگام به من اندیشیدی؟
کمی آه کشیدی؟
اشک در چشمت حلقه زد،
آماده گریه شد آیا؟
زندگانیِ بی تو چه ذوقی دارد؟
غذا و سخن و هوا چه معنی دارد؟
که من در گوشهیِ دور از این جهان گم شده و بر باد رفتهام…!
«غاده السمان»