...آن شب، هنگامی که جغد شومی بر بام دل خانواده نشست؛ جملهای نفیر کشان زهر به جان خانواده ریخت:
- عاشقی دیگر در نیمههای شب، دل بر آسمان مهتابی بسته و از بام خانهاش، سوی آغوش آسمان پرید!
آری دخترک عاشق بود؛ عاشق کلمهای چهار حرفی که مزهی بادام تلخ میداد؛ عاشق رفتن!
1401.5.
#بوران_سرخ
#سپهر_نویس
...مجنونوارانهاش هنگام پریدن، یا نه! به قول خودش پرواز کردن، سالهای بعد از آن هم، کابوس آن دو مرد میماند!
فردای آن روز، میان تمام سرتیترهای بیرحمانه، یک سرتیتر، عجیب در چشم زنگ میزد!
- اگر میخواهی مال کسی دیگر شوی؛ عاشق نکن! آدمهای عاشق، همه دیوانهاند!
1401.3.31
#بوران_سرخ
#سپهر_نویس
...زد.
مهربانو، پشت پنجره، سست شده بود و نبودم که در آغوش بگیرم تن سستش را..
پشتش را خالی کرده بودم و زمین خورده بود..
بانویم، از دستم دلخور بود که التماسهایم، در خواب ده روزهاش را، بی پاسخ گذاشت و رفت.
رفت و من یاد گرفتم؛
«هیچ آدمی، برای همیشه، منتظرت نمیماند!»
1401.3.9
#سپهر_نویس
#بوران_سرخ
...را پایین آورد!
زیر لب قربان صدقهاش رفتم.
صورت پریِ ماه چهرهام را، از نظر گذراندم و هزار باره، خدا را شاکر شدم که پرستویم، برایم مانده بود.
سالها پیش، یکی از همین روزها بود که خدا، به قلب بیمارم، رحم کرده بود و پرستوی کوچ کردهام را، به زندان آغوشم بازگردانده بود!
1401.3.7
#بوران_سرخ...
...نبات زیبایم رفته رفته، در آغوشم آرامتر شد و خواب چشمانش را ربود..
خوابی که اگر میدانستم؛ ابدی میشود؛ هرگز نمیگذاشتم نقرهی چشمانش را، برباید.
دل کوچک شیریندخت نازنینم، حجم رفتنها را طاقت نیاورد.
او نیز، چمدانش را همان شب بست؛ تا از غافلهی رفتن، عقب نمانَد..!
1401.2.29
#بوران_سرخ...
...جلوترو نمیبینه!
ماه کو؟
نمیبینمش!
همه جا خیلی تاریکه..
گمت کردم..
کجایی؟
من گمت کردم؛
تو که قول داده بودی گمم نکنی؛
چرا سر قولت نموندی؟!
بار سکوت، خیلی سنگینه!
دور خودم چرخیدن، خیلی سرگیجه داره!
حس میکنم یه ماهیام که تو یه دریای خالی افتاده.
کجایی؟
من گمت کردم..!
1401.2.26
#بوران_سرخ...
...ادامه داد:
+ تا کنار نیاد کاری از دست ما ساخته نیست؛ متاسفم!
باز هم حرف همیشگی!
دیگر بیخیال سد و سدسازی شدم. به کدام حرف دل بانو گوش کرده بودم که بار دومم باشد؟!
از جا برخاست و رفت و مثل هر هفته، من ماندم و طعم تلخ رفتنی که شیشهی ظریف انتظار بانویم را شکسته بود..!
1401.2.24
#بوران_سرخ...
...را بیشتر دور خود پیچیدم!
از جای خالیاش کنارم، گویی تپشهای قلبم یخ بسته بودند.
سالها بود نبودنش شهرهی عام و خاص کرده بود تی تی دیوانهاش را..
میگفتند دخترک از نبودش دیوانه شده!
من فقط بدون او زندگی کردن را از یاد برده بودم؛ بدون اویی که برایش نافهمیدنی شدم...!
1401.2.23
#بوران_سرخ
#سپهر_نویس
لب گشود:
- کاش یکی عین خودت جلوت دربیاد!
گفت و بی آنکه نگاهم کند؛ از جلوی راهش کنارم زد و رفت.
بعد از رفتنش خندیدم و به آسمان نگاه کردم؛
قطره اشکی از دل ابرهای سیاه بر روی صورتم چکید.
زمزمه کردم:
+ کاشکی یکی عین خودم جلوم دربیاد!
و این یک نفرین نبود..!
1401.2.23
#بوران_سرخ
#سپهر_نویس
...انگیز، نبات زیبایم رفته رفته، در آغوشم آرامتر شد و خواب چشمانش را ربود..
خوابی که اگر میدانستم؛ ابدی میشود؛ هرگز نمیگذاشتم نقرهی چشمانش را، برباید.
دل کوچک شیریندخت نازنینم، حجم رفتنها را طاقت نیاورد.
او نیز، چمدانش را همان شب بست؛ تا از غافلهی رفتن، عقب نمانَد..!
#سپهر_نویس
#بوران_سرخ