تکمیل شده رمان گره‌ای در مغز ما اثر ریحانه اسفندیاری

تکمیل شده
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

ریحانه اسفندیاری

10,205
پسندها
135
امتیاز
معاونت کل انجمن
معاونت کل انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/09
نوشته‌ها
3,106
راه‌حل‌ها
6
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #1
Negar__7cd45571d9bb0f62.md.png
☑کد اثر: ۰۱۸
تگ : برگزیده

عنوان: گره‌ای در مغز ما

نویسنده: ریحانه اسفندیاری

ژانر: طنز، تخیلی

ناظر: ترنم واژه ها ترنم واژه ها

خلاصه:
جهان می‌زند و دیوانگان نیز می‌رقصند، جهل می‌خواند و بی‌خیالی ساز می‌زند!
سه‌ دیوانه‌ی داستان جام پر می‌کنند و دیگران می‌نوشند قدم در هر کجا بگذارند؛ خرابه‌ای نیز می‌سازند، جنون در مغزشان گل می‌دهد امّا این گل‌ها چه میوه‌ای قرار است بدهند و شاهکار‌های سه‌ دیوانه را، چه کسی می‌پوشاند؟ آن سه دیوانه چه بلایی بر سر موجودات عجیب‌الخلق می‌آورند؟
 

آخرین ویرایش توسط مدیر:

ریحانه اسفندیاری

10,205
پسندها
135
امتیاز
معاونت کل انجمن
معاونت کل انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/09
نوشته‌ها
3,106
راه‌حل‌ها
6
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #2
«بِسمِ‌اللهِ‌اَلرَحمٰنِ‌اَلرَحیم»
مقدمه: تخیل ما پرواز می‌کند و ما سایه‌های آن بر روی زمین هستیم!
تخیل ما ذهن ما را قوی می‌سازد و ما نیز با ذهنی قوی زندگی را غرق در روح و احساس می‌کنیم.
نگاه خیره و منتظر همه، به عینک و دماغ خانم معینی بود، خانم معینی با اخم و دقت مشغول تصحیح برگه‌های امتحانی بود؛ هر از چند گاهی هم سری به نشونه تاسف تکون می‌داد و نچ، نچی زیر لب می‌گفت‌. نگاهم رو، از خانم معینی می‌گیرم می‌دوزم به قیافه جن زده بچه‌های کلاس. کلافه بر می‌گردم سمت چپ، تا ببینم ستایش در چه حاله که اونم خواب‌آلود سرش رو گذاشته رو دسته صندلی. ظاهراً واسه اونم مهم نیست، نتیجه چی میشه! ای بابا من دلیل این همه نگرانی و استرس بچه‌ها رو درک نمی‌کنم؛ آخه مگه قراره با بد شدن نمره امتحان حکم مرگتون رو بدن دستون؟
- ستی؟ هو سـتی؟
ستایش: ها؟ چه مرگته؟
- ساعت چنده؟
صاف نشست رو صندلیش، نگاهش رو دوخت به صفحه ساعت مچیش.
ستایش: یازده و ربع!
ـ هوف یعنی کم‌کم حداقل باید چهل و پنج دیقه دیگه سر کلاس این پیر کفتار بشینیم!
این‌بار برگشتم، سمت هستی که داشت با خودکار تمام کتاباش رو خط خطی می‌کرد.
- چیکار می‌کنی مگه درد داری؟ این کتاب بی‌صاحاب رو حداقل کم‌کم تا یک ماه دیگه می‌خوای!
هستی: هی بی‌خیال رفیق، مگه نشنیدی مشاوره سر صف چی گفت؟
- نه چی گفت؟
هستی: گفت هر وقت احساس کردی از چیزی عصبی هستی، یه کاغذ بردارید خط خطی کنید!
- مشنگی‌ها!
ستایش سرش رو خم کرد، سمت هستی گفت:
- حضرت خانم برای چی اعصابش خورده؟
بعدم اشاره کرد به کتابی که عملاً دیگه به هیچ دردی نمی‌خورد گفت:
- درضمن اون، وراجی که گفت خط خطی کنید اینم گفت رو یه برگه باطله خط خطی کنید نه کتابی که دو ماه دیگه باید بخونی واسه کنکور.
اینبار هستی خم شد سمت ستی، من وسط بودم.
هستی: خب عزیز من، یکی‌یکی بپرس تا جوابت رو بدم. اول اینکه قیافه حق به جانب معینی اعصابم رو خورد کرده. دوم اینکه از این کتاب و همه نکته‌ها و صفحه‌هاش متنفرم!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

ریحانه اسفندیاری

10,205
پسندها
135
امتیاز
معاونت کل انجمن
معاونت کل انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/09
نوشته‌ها
3,106
راه‌حل‌ها
6
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #3
همچنان سر هر دوشون، خم شده بود سمت صندلی من، یه فکر خبیث به ذهنم رسید یه لبخند شیطانی زدم و دستم گذاشتم پشت سر هر دوشون جوری که زیاد جلب توجه نکنه سریع و محکم کوبیدم بهم! صدای آخ گفتن هر دوتاشون هم‌زمان شد با بلند شدن خانم معینی از سر جاش و نگاه همه کشیده شد سمت دهن خانم، بعدم معینی با اون لحجه‌ای که نمی‌دونم متعلق به کدام سرزمین بود شروع کرد به حرف زدن. چه عجب بالاخره افتخار داد صدای ناخوشایندش از اون حنجره مبارکش بیرون بیاد و ما رو منور کنه!
خانم معینی: واقعاً که! اصلا ازتون توقع همچین نمره‌هایی رو نداشتم. گل کاشتید، مرسی واقعاً...
آروم جوری که فقط هستی و ستایش بفهمن گفتم:
- خواهش می‌کنم قابلی نداشت.
پام رو انداختم رو اون یکی پام صاف نشستم قیافه جدی به خودم گرفتم که باعث شد هستی و ستایش ریز بخندن.
خانم معینی حرصی شد گفت:
- اون عقب چه خبره؟ بگید ما هم بخندیم.
ستایش با لبخند حرص‌دراری گفت:
- ببخشید شخیصیِ وگرنه حتماً می‌گفتیم بخندی!
بعدم هر سه تامون بلند زدیم زیر خنده.
خانم معینی: خفه شید ببینم! این چه نمره‌هایی که شما سه تا گذاشتید جلو من؟
- وا خانم چرا دروغ میگی؟ ما که نذاشتیم جلوتون خودتون از جلو ما برداشتید.
خنده کل کلاس، به هوا رفت. معینی دود از سرش بیرون میزد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

ریحانه اسفندیاری

10,205
پسندها
135
امتیاز
معاونت کل انجمن
معاونت کل انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/09
نوشته‌ها
3,106
راه‌حل‌ها
6
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #4
خانم معینی: جوجه رو آخر پاییز می‌شمارن. بخندین، بخندین که وقت گریه کردنتون هم می‌رسه!
اینبار هستی جواب داد:
- والا خانم، ما که پاییز و رد کردیم.
الانم تو اردیبهشت هستیم اگرم منظور تون پاییز سال دیگه‌س که شرمنده، سال آخریه که شما ما رو می‌بینید.
کل کلاس از خنده ریسه می‌رفتن. معینی هم از حرص بندری میزد.
چون سال آخری بودیم، مخصوصاً آخرای سال بود حسابی دل و جرعت پیدا کرده بودیم، از چپ و راست می‌چسبوندیم به معلما. معینی که دید حریف زبون ما نمیشه گفت:
- بلند شید، یالا بلند شید همین الان برید دفتر به خانم هاشمی بگید، که سرکلاس دلقک بازی در آوردید!
هستی: عه خانم؟ بد کردیم خواستیم حال و هوای کلاس رو عوض کنیم؟
خانم معینی: با چی؟ با دلقک بازی؟
بیخیال گفتم:
- خانم ولکن این دلقک بیچاره رو چه گیری دادیا!
با حرص نشست سر جاش مشغول خوندن نمره‌ها شد. به ما سه تا که رسید، با لحن خاصی بلندتر خوند.
- هستی نظری ۱۳، ستایش فرهمند ۱۳، صحرا سِزار ۱۳ وایسا ببینم، چرا هر سه تاتون شدید۱۳؟
آخی بدبخت، خبر نداشت سه تامون از رو دست هم کپی کردیم!
- شما تصحیح کردی از ما می‌پرسی؟
خانم معینی: خجالت بکش سزار، یه بار دیگه پرو بازی در بیاری می‌فرستمت دفتر.
آروم هستی گفت:
- نه تو رو خدا زحمتت میشه!
معینی با حرص گفت:
- سزار بلند شو بینم، برو پایین دفتر کلاسی من و از تو دفتر بگیر بیار می‌خوام نمره ها رو وارد کنم.
مدرسه سه طبقه بود طبقه اول آزمایشگاه و دفتر و اتاق مشاوره.
طبقه دوم چهار تا کلاس بود سه تا از کلاس‌ها دهم، یکی یازدهم.
طبقه سوم پنج تا کلاس سه تا دوازدهم و دوتا یازدهم. به خصوص من و فرستاد چون خیلی پله بود. از جام بلند شدم گفتم:
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

ریحانه اسفندیاری

10,205
پسندها
135
امتیاز
معاونت کل انجمن
معاونت کل انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/09
نوشته‌ها
3,106
راه‌حل‌ها
6
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #5
- دمت گرم خانم از بس رو صندلی نشسته بودم کمرم خشک شده بود. الان سه سوته میارم براتون!
هستی آروم گفت:
- لفتش بده تا زنگ بخوره.
ستایش پشت بندش گفت:
- برنگرد خودمون، وسایلت رو میاریم.
چشمکی زدم و رفتم از کلاس بیرون.
- بشین تا بیام.
نظافت‌چی تپلی رو دیدم که داشت، راه پله‌ها رو طی می‌کشید. اول خواستم طی رو ازش بگیرم. که هم به بهانه طی کشیدن بگم دیر شد هم گند بزنم به پله‌ها که باز بیخیال شدم. پله‌ها رو دو تا یکی پایین رفتم جلو در دفتر که رسیدم، یه در زدم رفتم داخل، موج خنکی با صورتم برخورد کرد در اثر همین آرامش لبخند مهربونی زدم و گفتم:
- خسته نباشید!
خانم هاشمی: درمونده نباشی گلم!
مدیر "خانم هاشمی" خیلی مهربون و البته شوت بود، راحت میشد دورش زد و پیچوند.
- دفتر کلاسـ... .
همون لحظه تقه‌ای به در دفتر خورد و یه گردان ریختن داخل:
اول چند تا مرد که می‌خورد بالای چهل سال داشته باشن، پشت سرشون دو تا خانم که با اون قیافه‌هاشون حق سیندرلا رو ضایع کرده بودن وارد شدن و شروع کردن به حال و احوال پرسی! یه سلام گفتم و بیخیال دفتر کلاسی شدم سریع رفتم سمت در دفتر همین که در دفتر و باز کردم خواستم برم بیرون محکم خوردم به یکی دماغم گرفتم چشمام رو بستم گفتم:
- آخ چرا بدون راهنما می‌پیچی تو فرعی؟
صدای خنده مردونه‌ای که شنیدم سرم رو آوردم بالا و با یه مرد روبه‌رو شدم که می‌خورد بیست و شیش هفت سال داشته باشه.
با کت و شلوار سرمه‌ای رنگ و هیکل معمولی؛ قیافش هم بدک نبود؛
- سلام.
با صدایی که ته مونده‌های خنده توش موج میزد گفت:
- سلام دختر خوب، چیزیت که نشد می‌خوای بگیم افسر بیاد کروکی بکشه؟
لحن بامزه و پایه‌‌ش رو که شنیدم منم زدم تو فاز و گفتم:
- دمت ولرم بگی بیان که ممنونم میشم!
- اجازه میدی برم داخل؟
تازه متوجه شدم جلو در وایسادم سریع کشیدم کنار گفتم:
- بله بفرمایید، اجازه بقیه‌م دست شما!
رفت داخل منم سریع جیم زدم بیرون.
دمت گرم خدا، اینم بهونه اگر گفت چرا نیومدی میگم چند نفر از اداره اومدن منم روم نشد برم داخل هر چی منتظر موندم برن نرفتن. بشکنی تو هوا زدم راه افتادم سمت اتاق مشاوره در زدم با صدای خانم یاری مشاور مهربون و خون‌گرم مدرسه رفتم داخل!
- سلام خانم.
خانم یاری: به‌به از این طرفا؟ خوبی؟
- ممنون به خوبیت.
اول چشم‌هام رو دوختم به قیافه‌ی مشاوره که عین همیشه بی‌آرایش و ساده بود بعد هم نگاهم کشیده شد به دوتا کارتون رو میز، در آخر هم توجهم جلب شد به حرکات عجله‌ای خانم یاری که داشت وسایلش رو جمع می‌کرد!
خانم یاری: چیشد یادی از ما کردی؟
- دلم برات تنگ شده بود. ( اوع! شت مای گاد)
خندید و چیزی نگفت که پرسیدم:
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

ریحانه اسفندیاری

10,205
پسندها
135
امتیاز
معاونت کل انجمن
معاونت کل انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/09
نوشته‌ها
3,106
راه‌حل‌ها
6
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #6
- جایی می‌رید؟
خانم یاری: آره دیگه منم می‌خوام از اینجا برم قراره از فردا آقای یزدانی جای من بیاد.
وا رفته با بهت گفتم:
- کجا بری؟ حالا نمیشه تا آخر سال که ما اینجاییم بمونی؟
خانم یاری: امروز ۳ اردیبهشت هست، تقریبا یک ماه دیگه امتحانات شما شروع میشه، بعدم اگه خدا بخواد کنکور دارید، منم دیگه اینجا کاری ندارم، از حالا به بعد یعنی از فردا تا سه سال اینده آقای یزدانی مشاوره مدرسه هست.
تو دلم گفتم، ای به خشکی شانس حالا نمیشد از دو سال قبل آقای یزدانی می‌اومد؟ دقیق سال آخری که ما می‌خوایم بریم این اومد؟
- نچ حیف شد ولی؛ دلم می‌خواست تا آخرین لحظه کنارمون باشی!
خانم یاری: لطف داری عزیزم ولی راه رفتنی رو باید رفت.
تو دلم گفتم: « راه باز جاده دراز کسی جلوت و نگرفته»
- پس خوب شد اومدم، دم آخری رسیدم.
خانم یاری: آره وقت نشد که با بچه‌ها خدافظی کنم. ولی خوبه حداقلش توعه شیطون بلا اومدی!
خندیدم و چیزی نگفتم یعنی چیزی نداشتم که بگم.
یه ربع بعد از اینکه کلی محبت کردیم تو پاچه هم سریع از اتاق مشاوره اومدم بیرون: شگفتا! چهره رو به انفجار معینی مثله جلاد آماده خشکم زد با فریاد و عصبانیت بلند داد زد:
- تو مثلاً رفتی واسه من دفتر کلاس بیاری یا بیای مشاوره بگیری؟
- وا خانم چرا داد می‌زنی؟ اولاً که یه لشکر از اداره ریختن تو دفتر منم هر چی منتظر موندم، نرفتن که برم دفتر کلاسی رو بگیرم. دوماً من که نرفتم مشاوره بگیرم رفتم با خانم یاری خدافظی کنم آخه دارن از اینجا میرن.
معینی: آها یعنی توعه پرو انقدر کم رو شدی که، روت نشد بری تو دفتر منتظر موندی تا اونا برن؟
- نخیر ، من کی گفتم روم نشد؟ (خداروشکر این قسمت و نگفتما!) من نرفتم تو دفتر چون گفتم الان برم بگم دفتر کلاسی خانم معینی رو بدید اونا فکر می‌کنن چه معلم بی‌نظمی داریم که دفترش رو با خودش نمی‌بره بعد بچه‌ها رو می‌فرسته دنبال دفترش.
معینی: داری تو لفافه میگی که من بی‌نظمم؟
خدا خدا می‌کردم که چی بگم؟ اسمش که توسط یکی از معلما صدا زده شد بیخیال ما شد و رفت.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

ریحانه اسفندیاری

10,205
پسندها
135
امتیاز
معاونت کل انجمن
معاونت کل انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/09
نوشته‌ها
3,106
راه‌حل‌ها
6
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #7
هی خداروشکر عجب پیله‌ای هست این دیگه! ستایش و هستی رو دیدم که دارن با عجله میان پایین سمت من.
هستی: حسابی قهوه‌ایش کردی!
- قابل شما رو نداشت.
کیفم رو از ستایش گرفتم انداختم رو کولم:
- راستی بچه‌ها؟
ستایش: هوم؟
- تو دفتر بودم که چند نفر از اداره ریختن داخل همین که خواستم بیام بیرون خوردم تو سی*ن*ه یه مردی بعد کلی مسخره بازی رخصت دادم بره داخل منم بعدش اومدم تو اتاق خانم یاری دیدم داره بند و بساطش و جمع می‌کنه بره.
هستی: کجا بره؟
- قبرسون من چمدونم؟ فقط اینکه قراره جای خانم یاری یه اقایی بیاد، حال می‌کنی شانس ما رو؟ دقیق همین که ما می خوایم بریم، قراره یه جدید بیاد تو مدرسه.
ستایش: حیف شد، اگر بودیم شاید می‌دونستم بیشتر کرم بریزیم.
هستی: آره واقعاً شانس ما رو باس تو گینس ثبتش کرد.


تو راه خونه کلی، تو سر کله هم زدیم و خندیدیم از اینکه معینی رو دست انداختیم. هر سه تامون از بچگی تو یه ساختمون وسط شهر زندگی می‌کردیم. طبقه اول یه زن و مرد تازه ازدواج کرده بودن و چند تا دانشجو؛
طبقه دوم که دوتا واحد داشت. خونه ما و هستی اینا بود طبقه سوم دو تا واحد داشت یکیش خالی اون یکی هم مال ستایش اینا بود.
جلو در ساختمون وایسادم در و باز کردم رفتیم داخل، از هم خدافظی کردیم. در و باز کردم کفشم رو از پام کندم انداختم تو جا کفشی از آینه قدی جلو در نگاهی به خودم انداختم، موهام نامرتب دور تا دور صورتم رو قاب گرفته بودن.
پاهام رو دنبال خودم کشیدم، از راهرو کوچیک رد شدم نگاه سر‌سری به کل خونه انداختم؛ یه نشیمن متوسط مربعی شکل سمت راستش آشپزخونه و سمت چپش دو تا اتاق و سرویس بهداشتی، این صحنه‌ای هست که هر بار وارد خونه میشن اول از همه بهم سلام می‌کنن تا اهالی خونه.
- مـامـان!
صدایی نیومد، عادت داشتم انقدر صدا می‌زدم تا یکی جواب بده. یکی نیست بگه خب نابقه وقتی کسی خونه نیس کی جواب بده؟ بیخیال فکرای تو مغزم دوباره داد زدم:
- مـامـان!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

ریحانه اسفندیاری

10,205
پسندها
135
امتیاز
معاونت کل انجمن
معاونت کل انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/09
نوشته‌ها
3,106
راه‌حل‌ها
6
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #8
ناامید از شنیدن جوابی راه افتادم سمت اتاقم و لباسام رو نامرتب بیرون آوردم و پرت کردم تو کمد، در کمد و قفل کردم نریزن بیرون و رفتم سر گاز.
- وَیی، این دیگه چیه؟
یه چی مثل شیر بود رو گاز ولی به شدت بو گندی می‌داد.
- عوق.
در اون یکی قابلمه رو برداشتم که خداروشکر این یکی غذای انسان بود، ماکارونی! جون، تازه دارم می‌فهمم چقدر گرسنمه! صدای در اومد، بعدش هم مامان وارد شد.
- سلام ننه، از صب تالا ( تا حالا ) کجا بودی؟
مامان: پِی خرمالی!
- ناموساً؟
مامان: صد دفعه گفتم عین آدم حرف بزن نگفتم؟ همیشه خدا باید عین لات‌های سر خیابون باشی؟
- ولکن تو رو جون ننت! فقط به من بگو این چی بود رو سر گاز که بوش هم قابلیت اینو داره آدم و بفرسته اون دنیا چه برسه خوردنش.
مامان: کره محلی هس دارم آبش می‌کنم برای کمر درد و پا درد خوبه!
- عا عالی حالا یه چیز بیار بخوریم که خیلی گشنمه!
مامان: دستات و شستی؟
- آره صبح که می‌خواسم برم مدرسه، شستم!
کفگیر تو دستش رو آورد بالا و گفت:
- بلند شو بشور تا نزدم تو سرت.
- تو هم که واسه همه مادری واس من ننه جومونگ.
ساعت چهار و ربع عصر بود که بی حوصله با ستی و هستی بالای پشت بوم ساختمون نشسته بودیم. مثل همیشه غروب طلایی رنگ خورشید رو تماشا می‌کردیم.
- ستی یه آهنگ بذار.
ستایش: چی بذارم؟
هستی: صبر کن من می‌ذارم.
هستی رفت و با گوشیش برگشت یه آهنگ گذاشت که کم مونده بود، از همین بالا بپریم پایین. خیلی فازش گنگ بود. بلند شدیم شروع کردیم، مسخره بازی در آوردن. یهو وسط دلقک بازی چشمم خورد به پنجره ساختمون رو به رویی که دو تا دختر و یه پسر وایساده بودن های‌های بهمون می‌خندیدن. سریع به بچه‌ها اشاره کردم، که اسکولا زدن وضع و متشنج تر کردن. سریع فرار کردن، رفتن داخل. صدای خنده‌هاشون به قدری زیاد شد، به اینجا هم رسید.
برگشتم داخل.
- خاک برسرتون، حداقل فرار نمی‌کردید.
هستی: تو که نمی‌دونی چه جَوی به وجود اومد، اصن خودم که می‌ذارم جای اون پسر و دخترا می‌بینم عجب ویو باحالی بوده.
ستایش: بچه‌ها هوس بستنی کردم!
- مگه بچه‌ای؟
ستایش: خفه بینم چه ربطی داره؟
هستی: بحث نکنید برید سریع بپوشید بریم هم یه چرخی بخوریم، هم بستنی!
- بچه‌ها اگر تونستم سوییچ ماشین کش میرم با ماشین بریم!
بچه‌ها: اوکی بجنب.
- مامان تو رو خدا مواظبم، بده دیگه!
مامان: میگم نه بگو چشم نه، نه، نه!
می‌زنین هم خودتون رو داغون می‌کنید هم ماشین رو.
- نترس، جایی که نمی‌خوایم بریم همین سر خیابون می‌ریم زود میایم.
مامان: سر خیابون، پیاده هم میشه رفت.
- پیاده هم میشه ولی با ماشین فاز داره.
مامان: گواهینامه نداری جریمت می‌کنن.
- ستایش داره اون میاره
رفت سمت کابینت، سیوچ رو بیرون کشید گرفت سمتم.
مامان: بگیر مواظب باش.
پریدم تو هوا سیوچ رو از چنگش قاپیدم
ـ عاشقتم این هـوا.
با بچه‌ها رفتیم سمت پژو خشک سفید مامان دستی به شیشه‌ پنجره‌اش کشیدم.
ستی نشست بغل دستم، هستی عقب.
ماشین روشن کردم، ستی دسش رو برد سمت ضبط ماشین صدای آهنگ رو تا تـه برد بالا.
- هی ستی کمش کن، جریمم می‌کنن گواهینامه هم ندارم.
ستایش: بیخیال دختر، کِیفشو ببر.
با سرعت تو آزاد راه می‌روندم، که از شانس بدمون پلیس جلوم گرفت، افسره اومد جلو با اون عینکش زل زد بهم منم زل زدم بهش با یه لبخند جلف گفتم:
- سلام خسته نباشید.
پلیس: ممنون بفرمایید پایین، مدارکتونم بیارید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

ریحانه اسفندیاری

10,205
پسندها
135
امتیاز
معاونت کل انجمن
معاونت کل انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/09
نوشته‌ها
3,106
راه‌حل‌ها
6
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #9
- هی وای آمد بر سرم آنچه چندشم میشد.
پلیس: چیزی گفتید؟
- شما چیزی شنیدید؟
چشم غره‌ای بهم رفت؛ رو کردم به بچه‌ها:
- ستی گواهینامه‌ت بده وگرنه ماشین می‌خوابونن.
ستایش: نیاوردم!
- چیکار کنیم پس؟
پلیس: چیشد خانم؟
- هیچی اومدم!
- بچ‌ها اگه گفت میگم تو خونه جا گذاشتم.
بچه‌ها: اوکی برو پشتتیم!
- چیز میگم جناب سرگرد، مدارک رو خونه جا گذاشتم.
پلیس: پس ما ماشین رو می‌خوابونیم، تا شما مدارک رو تحویل پلیس +۱۰ بدید بعد از تکمیل روند اداری می‌تونید ماشین رو تحویل بگیرید.
- نمیشه ماشین و نبرید آخه جاش عوض بشه بد خواب میشه.
خنده‌ای کرد و گفت:
- خیالتون راحت نمی‌ذاریم بهش بد بگذره.
***
ساعت پنج و نیم بود که برگشتیم خونه با کلی ترس و مظلوم نمایی به مامان گفتیم اول کلی سر و صدا راه انداخت، بعدم خشن گفت‌:
- خیله خب آماده شو بریم گواهینامه، ستایش رو بگیریم به اونم بگیم بیاد تا ببینم چه خاکی تو سرم بریزم، وقتی گوش نمیدی به حرفم نتیجه‌ش میشه این!
به کلانتری که رسیدیم، مامان آتش بس اعلام کرد و رضایت داد بریم داخل. تو راهرو سر در گم می‌چرخیدیم، و لوستر و قاب عکس‌ها رو دید می‌زدم و با استرس می‌رفتم بالا و می‌اومدم پایین.
یه مرد جوون اومد سمتمون با کلی پرونده تو دستش، سرگرد بود نمی‌دونم سرهنگ بود هر چی که بود گفت بریم تو اتاقش.
- سلام جناب سرگرد ، خسته نباشید.
جناب‌ سرگرد: سلام بفرمایید.
اشاره‌ای به صندلی کرد من و ستایشم یه سلام زیر لبی دادیم که بی‌جواب موند.
مامان: جناب سرگرد این بچه‌های من نادونی کردن. ماشین رو بدون اطلاع برداشتن بردن بیرون که بعدم ماشین به خاطر اینکه گواهینامه همراهشون نبوده بردن پارکینگ.
ستایش سرش رو آورد نزدیک گوشم و گفت:
- خاک تو سرت کنم مگه نگفتی از مامانت اجازه گرفتی؟
‌- آره بابا اجازه رو که گرفتم منتها الان مامانم داره برای تبرعه خودش اینارو میگه.
صاف نشست سر جاش.
سرگرد: خانم احمدی، دختر شما تو آزاد راه با سرعت صد تا رانندگی می‌کرده مورد بعدی اینکه هر سه سرنشین بدون بستن کمربند ایمنی تو ماشین بودن و آخرین مورد هم اینکه صدای ضبط ماشین گوش فلک و کر می‌کرد.
حرصم گرفت از لحن حرف زدنش.
- اولاً که سرعتم صد تا نبود و نود پنج تا بود، دوماً حالا من و ستی جلو بودیم کمربند نبستیم ولی صندلی عقب که دیگه کمربند نداشت.
به اینجا که رسیدم، عین خودش با لحن حرص دراری که لبخندم قاطیش بود گفتم:
- گوش فلکم اگر کر شده می‌بریم با هزینه خودمون دکتر.
صدای خنده به شدت بلند ستی بعدم سرباز جلو در بلند شد مامان چشم و ابرو می‌اومد واسم و خط و نشون می‌کشید، سرگرده هم که خنده‌ش گرفته بود حرصی هم شده بود!
سرگرد: خانم رانندگی و جاده انقدر پر خطره که شوخی بردار نیست.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

ریحانه اسفندیاری

10,205
پسندها
135
امتیاز
معاونت کل انجمن
معاونت کل انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/09
نوشته‌ها
3,106
راه‌حل‌ها
6
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #10
اگر خدای نکرده اتفاقی پیش بیاد حتی نمی‌تونید فکرش هم بکنید که چه آسیب‌هایی به خودتون و خانواده‌تون چه از نظر جانی و چه از نظر مالی بهتون وارد میشه.
دلم می‌خواست جیغ بکشم از دست این پر حرفیش.
چنگی به موهام زدم:

- خب باش، حالا باید چیکار کنیم؟
از اینکه حرف‌هاش اصلاً واسه‌م مهم نبود با اخم گفت:
- مدارکتون رو تحویل اداره پلیس+۱۰ می‌دید، بعد از پرداخت جریمه می‌تونید ماشین رو تحویل بگیرید.
اوه از فکر اینکه بخوایم این همه کارو انجام بدیم هم مغزم سوت کشید.
- کی حوصله داره بره اداره پلیس +۱۰ بعدم بره کارت بکشه پول واریز کنه، تاکسی بگیره بره پارکینگ، بگرده ماشین رو از بین اون همه ماشین قراضه پیدا کنه، بشین تو ماشینی که صندلی‌هاش از گرما در حال ذوب شدن هست و رانندگی کنه برسه خونه فرداشم بره مدرسه! ستایش کنار گوشم گفت:
- خفه شو سرمون رفت.
عجب گافی دادم، همه اینا رو داشتم بلند می‌گفتم. از کله پلیسه دود میزد بیرون.
چشم‌های مامانم گرد شده بود از پر حرفی من و در اخر "خدای من"
بعد از اینکه ماشین رو با مشقت تحویل گرفتیم مامان نشست پشت فرمون.
گوشیم و روشن کردم نگاهی به ساعتش انداختم ساعت هفت شب هست پس هنوز وقت واسه بستنی خوردن بود.
- خب مامان دفعه قبل که نشد بریم بستنی بخوریم ایندفعه دیگه بستنی رو شاخته!
مامان: شاخ دیگه چیه، چند بار بگم عین آدم حرف بزن؟
- هی بیخیال ما بزرگ شده این کوچه و خیابونیم!
بعدم لات مانند سرم رو گردوندم سمت پنجره. ستایش گفت:
- یکی تو لاتی یکی خانم هاشمی!
خنده‌م گرفت، هر بار می‌خواستیم مثال بزنیم از هاشمی بدبخت استفاده می‌کردیم.
- هی دختر بیخیال هاشمی. من دیگه کارم از وحید مرادی هم گذشته.
ستایش: فازت و... .
خواست حرفش و ادامه بده که چشمش افتاد به مامانم، مامان گفت:
- وحید مرادی دیگه کیه؟
- یه لات بزرگ یه سرور یه گدرت و... .
مامان: خیله خوب بسه، صحرا جدیدا خیلی پر حرف شدیا.
- دمت گرم، اینم مادر!
شیشه ماشین رو کشیدم پایین دستم رو بردم بیرون، به‌به عجب هوایی.
مامان: دستت و بیا داخل خطر داره.
- ولکن.
چشمام رو باز کردم، با دستم سعی داشتم هوا رو بگیرم یه لحظه چشمم خورد به یه چیزی! یه چیز عین آدم به سرعت غیر قابل تصوری از کنار ماشین رد شد. جیغ بلندی کشیدم، که انگار ستایش هم متوجه شده باشه مامان یهو زد رو ترمز.
- وای وای مـامان مـامان دیدی؟
مامان: چیو؟
- یه چی عین آدم با سرعت خیلی زیادی از بغل ماشین رد شد.
مامان: من که چیزی ندیدم!
در حالی که هنوز نفس، نفس می‌زدم نالیدم:
- وای نه چطور ندیدی خیلی سرعتش زیاد بود هستی تو هم دیدی؟
برگشتم عقب صورت هستی با گچ هیچ فرقی نداشت، رو به سفیدی میزد مات و صامت نگاهم می‌کرد، پس چطور مامان متوجه نشد؟
- مامان یعنی ندیدی؟
مامان: شاید خیال کردی.
- چی‌ میگی؟ خیال چیه میگم خودم دیدم بیا این ستی گودزیلا هم دید.
مامان: درست حرف بزن صحرا چند بار باید بهت بگم؟
- اه مامان من میگم نره تو میگی بدوش؟
مامان: چه ربطی داشت؟
- من میگم یه چیز عجیب دیدم که دارم کپ می‌کنم بعد تو میگی درست حرف بزن؟
ماشین رو دوباره روشن کرد. ستایش هنوز تو همون حالت بود.
- هوی ستی سکته کردی؟ مردی؟ کور شدی؟
مامان: عه این چه حرفیه خدا نکنه!
بالاخره ستایش به حرف اومد و رو به مامان گفت:
- منم دیدم، خیلی چیز عجیبی بود!
مامان که توجیه نمیشد فقط شونه‌ای بالا انداخت و گفت:
- بهش فکر نکنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

موضوعات مشابه

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا