- تاریخ ثبتنام
- 2025/09/10
- نوشتهها
- 97
- مدالها
- 3
- نویسنده موضوع
- #41
دخترکِ سر به زير، خیرهی صورت او شد و جرقهی در چشمانش هر ثانیه بیشتر خودنمایی میکرد. لبخندش از کنترل خارج شد و نقش زیبایی روی لبان درشتش پدیدار شد. سرش را پایین انداخت و از کنار آریا عبور کرد و آریا ماند و قلبی که بومبوم میزد از آن انحنای زیبا! دستانش را به کمرش زد خندان برگشت و نگاهی به مسیری که دخترک از آن عبور کردهبود انداخت. دلبر بیشتر از او خوشحال بود، دستش را جلوی دهانش گرفتهبود تا نیش بازش سوژهی بچهها نشود و با سر پایین افتاده تندتند قدم برمیداشت. همین که از دید آریا مخفی شد، بلند شروع کرد به خندیدن و با ذوق گونههایش را گرفت. باورش نمیشد که پسر محبوب دانشکده از او خوشش آمدهبود. لبخندش را جمع کرد و سعی کرد با کشیدن نفسهای عمیق، لرزش دستانش را کنترل کند؛ اما نتوانست. دوباره شروع کرد به خندیدن و پریدن در جایش... .
محبوبه در ماشین را باز کرد و کنارش ایستاد و به النایش که در مانتوی کرمی کوتاه و خوشدوختش میدرخشید خیره شد. سپس با لبخند دستش را پشت او گذاشت و او را به جلو هدایت کرد:
- مامان قربونت بره...بدو سوار شو دیر میشه.
النا با استرس موهایش را زیر مقنعهی مشکیاش پنهان کرد و آنها باز فرار کرده و مقابل چشمان کشیده و درشتش را گرفتند. استرس داشت و اندکی پشیمان بود. خاطرهی آن روزی که به دانشگاه رفت، اذیتش میکرد و باعث میشد هر لحظه به فکر فرار بهسمت اتاقش باشد؛ اما این مابین دو چشم آبی سد راهش میشد. عجیب بود که دیدن و فکرکردن به آن دو گوی خوشرنگ، او را آنگونه از خود بیخود میکرد که انگار ذهنش خالی میشد. نفسی کشید و برای اولین و آخرینبار تصمیمش را گرفت؛ البته این تصمیم از قلبش میآمد. قلبش بود که حال او را هدایت میکرد؛ هرچند حسی به او میگفت زیادهروی میکند؛ اما عجیب از این زیادهروی خوشش آمدهبود. با خود روراست بود، درست است که خود را از زندگی در دنیای بیرون محروم کردهبود؛ اما از عشق نه و احساس میکرد حسی به زیبایی عشق به آن جوان دارد. میدانست برای داشتن حسی به پسری زیاده بچه و ساده است؛ اما او آن حس را میخواست با آن پسری که ندیده و نشناخته حامیاش شد. او آن حس را با آن پسر میخواست که به او اطمینان و امنیت هدیه دادهبود. سوار ماشین شد و خواست در جاپایی بنشیند که مادرش سریع دستش را گرفت و با چشمانی گرد گفت:
- دختر چیکار میکنی؟ لباست کثیف میشه...روی صندلی بشین.
النا ترسیده نگاهی به مانتویش انداخت و خاک فرضی روی آن را تکاند و روی صندلی نشست. محبوبه لبخندی روی لب نشاند و نگاهی پر از اعتماد به او هدیه داد، دستش را گرفت و گفت:
- قربونت برم همهی وجودم...تو دختر قوی من هستی و قراره به جاهای بزرگی برسی، فقط لازمه به ترست غلبه کنی.
اشک در چشمان خستهاش نشست و لبش لرزید وقتی چشمان خیش النا را دید. بغض دخترک ترکید و محکم خود را در آغوش مادرش انداخت و بیصدا گریست. محبوبه او را محکم به خود فشرد. هر دو خسته بودند از فکر به زخمهایی که جایشان میسوخت.
محبوبه در ماشین را باز کرد و کنارش ایستاد و به النایش که در مانتوی کرمی کوتاه و خوشدوختش میدرخشید خیره شد. سپس با لبخند دستش را پشت او گذاشت و او را به جلو هدایت کرد:
- مامان قربونت بره...بدو سوار شو دیر میشه.
النا با استرس موهایش را زیر مقنعهی مشکیاش پنهان کرد و آنها باز فرار کرده و مقابل چشمان کشیده و درشتش را گرفتند. استرس داشت و اندکی پشیمان بود. خاطرهی آن روزی که به دانشگاه رفت، اذیتش میکرد و باعث میشد هر لحظه به فکر فرار بهسمت اتاقش باشد؛ اما این مابین دو چشم آبی سد راهش میشد. عجیب بود که دیدن و فکرکردن به آن دو گوی خوشرنگ، او را آنگونه از خود بیخود میکرد که انگار ذهنش خالی میشد. نفسی کشید و برای اولین و آخرینبار تصمیمش را گرفت؛ البته این تصمیم از قلبش میآمد. قلبش بود که حال او را هدایت میکرد؛ هرچند حسی به او میگفت زیادهروی میکند؛ اما عجیب از این زیادهروی خوشش آمدهبود. با خود روراست بود، درست است که خود را از زندگی در دنیای بیرون محروم کردهبود؛ اما از عشق نه و احساس میکرد حسی به زیبایی عشق به آن جوان دارد. میدانست برای داشتن حسی به پسری زیاده بچه و ساده است؛ اما او آن حس را میخواست با آن پسری که ندیده و نشناخته حامیاش شد. او آن حس را با آن پسر میخواست که به او اطمینان و امنیت هدیه دادهبود. سوار ماشین شد و خواست در جاپایی بنشیند که مادرش سریع دستش را گرفت و با چشمانی گرد گفت:
- دختر چیکار میکنی؟ لباست کثیف میشه...روی صندلی بشین.
النا ترسیده نگاهی به مانتویش انداخت و خاک فرضی روی آن را تکاند و روی صندلی نشست. محبوبه لبخندی روی لب نشاند و نگاهی پر از اعتماد به او هدیه داد، دستش را گرفت و گفت:
- قربونت برم همهی وجودم...تو دختر قوی من هستی و قراره به جاهای بزرگی برسی، فقط لازمه به ترست غلبه کنی.
اشک در چشمان خستهاش نشست و لبش لرزید وقتی چشمان خیش النا را دید. بغض دخترک ترکید و محکم خود را در آغوش مادرش انداخت و بیصدا گریست. محبوبه او را محکم به خود فشرد. هر دو خسته بودند از فکر به زخمهایی که جایشان میسوخت.