• توجه توجه!:

    جهت ثبت آثار خود فرم زیر را پر کنید:

    فرم درخواست تایید رمان و داستان

  • قابل توجه نویسندگان:

     

    انجمن پاتوق رمان کاملا قوانین خود را بر اساس قوانین و عرف جمهوری اسلامی ایران نگاشته است!

    لذا هرگونه مواردی که برخلاف قوانین باشد از سایت حذف شده و با کاربر فوق برخورد خواهد شد.

     

    جهت دسترسی به امکانات و آموزشات جهت ثبت اثر به تاپیک زیر مراجعه کنید:

     

    [ نکات مهم بخش درحال تایپ ]

رمان

پارمیس

88
پسندها
30
امتیاز
مدیریت تالار کتاب
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
تاریخ ثبت‌نام
2023/09/15
نوشته‌ها
61
مدال‌ها
3
محل سکونت
کتابخانه
وب سایت
forum.patoghroman.top
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #1
کد اثر: 153
عنوان اثر: کارآگاه استنفورد و بانوان جوان
نویسنده: بانو کاف
Banu_Kaf Banu_Kaf
ژانر: معمایی، پلیسی
ناظر: ملکه آرامش Mahdiye
خلاصه:
لوریمر استنفورد کارآگاه مشهور خصوصی و یک نابغه است؛ که بنا به دلایلی، از برادر کوچکترش لوید که سیاستمداری بسیار ثروتمند و پرنفوذ است بدش می‌آید. پس از آنکه لوریمر به اجبار در میهمانی لوید حضور پیدا می‌کند، درمی‌یابد که برای ادامۀ زندگی‌اش به عنوان یک انسان آزاد مجبور است به خواستۀ لوید تن بدهد...
 

آخرین ویرایش توسط مدیر:

Banu_Kaf

32
پسندها
27
امتیاز
نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/02/10
نوشته‌ها
18
مدال‌ها
4
  • #2
لوریمر درست در گوشه سالن ایستاده بود.
نور بی‌جان چراغ‌ها، پرده نازکی از رنگ کاراملی روی حاضران انداخته بود و سعی داشت در مقابل رنگ‌های شاد لباس‌های بانوان حاضر در جمع، قد علم کند و به هر نحوی که هست حضورش را به رخ بکشد.
عطرهای مختلف با یک‌دیگر در آمیخته بودند و هرگاه که یکی از میهمانان از مقابلش می‌گذشت، یکی از آن رایحه‌های تند و گاه تلخ، قوی‌تر به مشام می‌رسید.
صدای ضعیف پیانویی که در سالن کناری قرار داشت، به زحمت و در پس زمینۀ همهمۀ نامفهوم مدعوین به گوش می‌رسید و میهمانان، با جام‌هایی که هر لحظه خالی‌تر می‌شدند، در گوشه و کنار سالن ایستاده بودند.
گاه‌گاهی صدای خنده گروهی، جو نسبتاً آرام میهمانی را به هم می‌ریخت، اما طولی نمی‌کشید که صدا فروکش می‌کرد و همه چیز به همان آرامش قبل باز می‌گشت.
لوریمر برای بار چندم آه کشید و به میهمانان خیره شد. سیاستمداران، اقتصاددانان، تاجران و افراد پرنفودی که همگی با داستان‌های ساختگی و لبخندهای مضحک با یک‌دیگر گرم گفتگو بودند و هر کدام به نحوی سعی می‌کردند از زیر زبان دیگری حرف بیرون بکشند.
نگاه سرگردان لوریمر، کاشی‌های مرمر کف سالن را هدف گرفت. اگر به خودش بود، هرگز پا به این میهمانی کسل‌کننده نمی‌گذاشت؛ اما متاسفانه کسی از او برای حضور در این جشن کوچک و مجلل دعوت کرده بود، که نمی‌توانست رویش را زمین بیندازد.
بالآخره میزبان به خودش زحمت داد و به لوریمر نیز افتخار هم صحبتی داد. از اولین لحظه که وارد سالن شد، لوریمر با نگاهی سرد و بی‌تفاوت به او خیره شد و تا زمانی که با لبخندی متظاهرانه مقابلش ایستاد، با نگاه تعقیبش کرد.
او همیشه همینطور بود. حتی‌ اگر از کسی به شدت بدش می‌آمد، زمانی که به او نیاز داشت با لبخندی فریبکارانه مقابلش می‌ایستاد و وانمود می‌کرد که هیچ اتفاقی نیفتاده است.
- اوه لوریمر! ممنون که دعوتم رو قبول کردی و اومدی.
لوریمر دست به سینه شد، از این اخلاق او هیچ خوشش نمی‌آمد؛ این‌که در هر شرایطی بیشتر از هرچیز به ظاهرسازی توجه می‌کرد... .
- تظاهر رو کنار بذار لوید! خودت هم می‌دونی که اگه مادر ازم نخواسته بود، تا صد سال دیگه هم پام رو توی خونه‌ت نمی‌گذاشتم. الآن هم فقط می‌خوام دلیل دعوتت رو بشنوم و برگردم خونه.
لوید تک‌خندی کرد و ابرو بالا انداخت.
- که این‌طور! پس تو برای شرکت تو مهمونی برادرت به دلیل نیاز داری؟ خب من بهت دلیل میدم! یه نگاه به اطرافت بنداز، تو که بهتر از من این افراد رو می‌شناسی...
پوزخندی بی‌صدا روی لب‌های لوریمر جا خوش کرد.
- آره... بهت تبریک میگم، مجموعۀ کاملی از انواع مجرم‌ها رو توی خونه‌ت جمع کردی!
اخمی ظریف بر چهرۀ لوید سایه انداخت.
- یادم نمیاد بهت اجازه داده باشم مهمون‌هام رو بررسی کنی.
لب‌های لوریمر با لبخندی کمرنگ کش آمد.
- منم یادم نمیاد ازت اجازه خواسته باشم!
لوید کمی مکث کرد و سپس نفسش را به آرامی از سینه بیرون فرستاد. انگار حفظ وجهه‌اش در نگاه حاضران این میهمانی، برایش مهم‌تر از آن بود که بخواهد به خاطر بحث کردن با برادرش آن را خراب کند.
- برام مهم نیست چی فهمیدی و هرکدومشون چه جرمی مرتکب شدن، فقط دهنت رو ببند و بذار همه چیز به خوبی و خوشی تموم بشه.
دست‌های کشیدۀ لوریمر تا روی سینه‌اش بالا آمد و در هم گره خورد.
- پس بگو برای چی من رو به مهمونیت دعوت کردی. خودت هم می‌دونی که هرچی زودتر دلیلش رو بهم بگی،‌ زودتر از شرّم خلاص میشی.
لوید سری تکان داد و با چشم به سالن کناری اشاره کرد.
- دلیل دعوت شدن تو به این مهمونی توی اون سالنه، باهام بیا.
 
آخرین ویرایش:
امضا
مرا این‌گونه باور کن، پر از لبخند وزیبایی

درونم پاک و روحم غرق در افکار رویایی

Banu_Kaf

32
پسندها
27
امتیاز
نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/02/10
نوشته‌ها
18
مدال‌ها
4
  • #3
لوریمر با رضایت تمام پشت سر لوید به سمت سالن کناری حرکت کرد.
گفتنی نیست که چقدر برگشتن به خانۀ دنج و کوچکش در خیابان تایلر و وقت‌گذرانی با ویالون ارزان قیمتش را به حضور در چنین میهمانی مضحکی ترجیح می‌داد.
حالا بیشتر از هر زمانی دوست داشت درحالی که یک ماگ بزرگ پر از قهوه کنار دستش است، روی مبل راحتی‌اش لم بدهد، همزمان با این‌که که صدای کلاغ مانند صاحب‌خانه‌اش خانم بگینز را نشنیده می‌گیرد، ویالون بنوازد و کمی قهوه بنوشد؛ اما تمام این‌ها زمانی اتفاق می‌افتاد که هرطور شده لوید را دست به سر کند.
سالن کناری تفاوت چندانی با سالن قبلی نداشت. همان چیدمان، همان رنگ‌ها، همان عطرها و همان صداها... .
تنها قوی‌تر شدن صدای پیانو و خفیف‌تر بودن زمزمۀ حضار، تفاوتی اندک میان این دو سالن ایجاد می‌کرد.
لوید درحالی که با سر به میهمانانش عرض ادب می‌کرد، به سمت ضلع شرقی سالن حرکت کرد و درست مقابل دو دوشیزۀ جوان و زیبا ایستاد.
از چهرهٔ دختری که لباس قرمز رنگ بلندی به تن داشت، مشخص بود که حرکت ظریف ابروهای لوریمر، از چشمان تیز بینش دور نمانده است.
لوریمر واقعاً در تنگنا بود. او همیشه جوری رفتار می‌کرد که دیگران گمان می‌کردند به زن‌ها حساسیت دارد. لوید نیز به خوبی می‌دانست که نظر او دربارۀ این موجودات پرحرف و خودرأی چیست و با این حال او را در چنین موقعیتی قرار داده بود.
درحالی که سعی می‌کرد راهی برای فرار بیابد، کنار لوید ایستاد بود و سعی کرد آرام باشد؛ اما می‌دانست که آوردن هر بهانه‌ای برای ترک جمع(حتی اگر به نظر موجه باشد) او را به دردسر خواهد انداخت.
آه لوید، لوید احمق! این‌بار دیگر چه نقشه‌ای برایش داشت؟
لوید دستش را روی شانۀ لوریمر گذاشت و رو به دوشیزگان جوان لبخند زد.
- معرفی می‌کنم خانوم‌ها، ایشون برادر من لوریمر استنفورده. اون... .
لوریمر حرفش را قطع کرد.
- برادر بزرگتر!
چشم‌های عسلی رنگ لوید کمی ریز شد و لبخندی که زد، کاملا مصنوعی‌ به نظر رسید.
- فکر نمی‌کنم یه دقیقه، فاصله سنی حساب بشه.
لوریمر شانه‌اش را از حصار دست او خلاص کرد.
- با اون سطح آی کیویی که تو داری، باید هم این‌جوری فکر کنی.
لب‌های دخترها روی هم فشرده شد تا جلوی خنده‌شان را بگیرد. لوید هم صرفه‌ای مصلحتی کرد، حرف لوریمر را نادیده گرفت و درحالی که خیلی مؤدبانه با دست به دختری که لباس آبی تیره بلندی به تن داشت اشاره می‌کرد، معارفه‌ را ادامه داد.
- ایشون دوشیزه کلارا مک‌فایر، تنها دختر سناتور مک‌فایر هستن.
سپس به دختری که لباس سرخ رنگ بلندی به تن داشت اشاره کرد لبخند زد.
- ایشون هم دوشیزه آماندا اسکارلت هستن، تنها فرزند سناتور اسکارلت.
لوریمر به اجبار لبخند زد و سر تکان داد.
- خوشبختم.
سپس رو به لوید کرد و صدایش را تا حد ممکن پایین آورد.
- به خاطر دیدن این‌ اعجوبه‌ها من رو کشوندی این‌جا؟
لوید رو به دوشیزگان جوان لبخند زد و نفس عمیقی کشید.
- دوشیزه مک‌فایر و دوشیزه اسکارلت، قراره به زودی به عنوان کارآگاه مشاور توی یکی از سرویس‌های امنیتی مشغول به کار بشن. تقریباً تمام مراحل گزینش رو هم با بهترین عملکرد گذروندن و فقط یه کار دیگه هست، که باید برای قبول شدن توی گزینش اون سازمان انجامش بدن... حل کردن یه پرونده دولتی.
دوشیزه اسکارلت سر تکان داد و قدمی جلو آمد.
- و برادرتون به ما گفتن با شما صحبت می‌کنن، تا توی این‌ کار بهمون کمک کنین.
نگاه لوریمر همچون تیری تیز و برنده، چشمان عسلی رنگ لوید را هدف گرفت. به سختی جلوی مشت شدن دستانش را گرفته بود و دلش می‌خواست جمله‌ای که در ذهن داشت را با صدای بلند به زبان بیاورد:« مگه من پرستار بچه‌ام؟»
 
آخرین ویرایش:

Banu_Kaf

32
پسندها
27
امتیاز
نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/02/10
نوشته‌ها
18
مدال‌ها
4
  • #4
مطمئن بود که رنگ چهره‌اش، احساسش را برای آن دو دوشیزۀ جوان آشکار ساخته است؛ اما حتی ذره‌ای به ناراحتی آنان اهمیت نمی‌داد.
چه دیگران خوششان می‌آمد و چه نه، لوریمر همیشه بدون کوچک‌ترین ترس و واهمه‌ای، افکار و احساساتش را با دیگران به اشتراک می‌گذاشت. در نظر او، یک سناتور بلند پایه و یک ولگرد بی‌خانمان هیچ تفاوتی با یکدیگر نداشتند، هر دوی آنان انسان بودند، در یک کشور زندگی می‌کردند و به یک زبان صحبت می‌کردند و تنها همین مهم بود.
البته لوریمر به خوبی می‌دانست که افراد ثروتمندی که با او سر و کار داشتند، به هیچ وجه از این رفتار او راضی نبودند؛ اما اگر یک برادر ثروتمند و بانفوذ داشته باشید که در خفا از شما حمایت کند، هرگز ذهنتان را درگیر چنین مسائل بی‌اهمیتی نخواهید کرد...
شاید به خاطر همین حمایت‌های گاه و بی‌گاه لوید بود، که لوریمر سعی کرد برخلاف همیشه رفتاری مودبانه داشته باشد و با یک معذرت‌خواهی کوتاه جمع را ترک کند. به هر حال، هیچ آدم عاقلی به کلاه‌خود خودش شلیک نمی‌کند!
حین نزدیک شدن به درب خروجی ساختمان، صدای قدم‌های آرام برادرش را از پشت سر می‌شنید. شک نداشت که به محض این که از ساختمان خارج شوند، لوید جلویش را می‌گیرد و تمام تلاشش را برای قانع کردن او خواهد کرد؛ بنابراین ذهنش را برای یک بحث بیهودهٔ دیگر آماده کرد.
هنوز چهار قدم نیز از درب خروجی فاصله نگرفته بود، که پیش‌بینی‌اش درست از آب درآمد و لوید همچون سدی استوار در مقابلش قد علم کرد.
- فکر نمی‌کردم بخوای قبل از شام بری لوریمر...
لوریمر نفس عمیقی کشید و عطر شب‌بوهای محوطهٔ عمارت را برای مدتی کوتاه درون سینه‌اش حبس کرد.
- حداقل حالا که خودمون دوتا این‌جاییم دست از تظاهر بردار.
هنگامی که دست چپ لوید گوشهٔ کت مشکی رنگش را کنار زد و درون جیب شلوارش فرو رفت؛ لوریمر با خودش فکر کرد که در این لحظه، تنها یک عبارت می‌تواند برادرش را به خوبی توصیف کند؛ جذاب و نفس‌گیر!
- تو نمی‌تونی بری لوریمر!
لوریمر کج‌خندی معنادار زد و سینه به سینهٔ برادرش ایستاد.
- کی می‌خواد جلوی من رو بگیره؟ تو، یا اون دوتا دختر بچه؟
برقی که در چشمان عسلی رنگ لوید نشست، باعث شد ابروهای لوریمر توی هم گره بخورد. این برق یعنی لوید برگ برنده‌ای بزرگ دارد و دانستن این موضوع، لوریمر را ناراحت می‌کرد.
- هیچ‌کدوم! حرف‌هام رو که بشنوی به این نتیجه می‌رسی که ترک کردن این مهمونی اصلا به نفعت نیست.
لوریمر لب‌هایش را روی هم فشرد.
مهم نبود که لوید چه خواهد گفت، تصمیم او هرگز عوض نمی‌شد.
- می‌شنوم!
نسیمی آرام وزید و چند شاخه از موهای طلایی رنگ لوید را توی صورتش آورد.
- موضوع مربوط به آخرین پروندهٔ بزرگیه که حل کردی. اصرارت برای مجرم معرفی کردن اندرو اسمیت برات دردسر درست...
لوریمر حرف لوید را نصفه گذاشت.
- من هرگز اشتباه نمی‌کنم!
لبخندی نیمه‌جان بر چهرهٔ لوید نقش بست.
- من نگفتم که تو اشتباه کردی لوریمر؛ گفتم چون اصرار کردی که اون مرد مجرمه، توی دردسر افتادی و بدبختانه این‌بار مشکل بزرگتر از اونیه که من بتونم برات کاری بکنم. اسمیت و یکی دو تا از افرادی که از تو زخم خوردن، ادعا کردن طراح چندتا از پرونده‌های مشکلی که حل کردی، خودت بودی و قصدت کسب شهرت بوده. من خیلی سعی کردم جلوشون رو بگیرم، اما متأسفانه موفق نشدم و قرار شد بازداشتت کنن تا ازت بازجویی بشه.
برای لحظه‌ای ته دل لوریمر خالی شد، اما بلافاصله به این فکر افتاد که اگر قرار بود او را دستگیر کنند، لوید این‌طور با خیال راحت میهمانی نمی‌گرفت و با چنین لبخند مضحکی مقابلش نمی‌ایستاد.
- می‌دونم که می‌خوای با کش دادن حرفت موضوع اصلی رو مهم‌تر جلوه بدی و داری ازش لذت می‌بری؛ ولی بد نیست بدونی حدود دویست و پنجاه نفر از کله گنده‌های این مملکت توی اون ساختمون هستن، که دوست دارن بدونن چرا میزبانشون ولشون کرده و رفته؛ پس زودتر حرفت رو بزن و بیشتر از این وقت هردومون رو تلف نکن.
 
آخرین ویرایش:

Banu_Kaf

32
پسندها
27
امتیاز
نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/02/10
نوشته‌ها
18
مدال‌ها
4
  • #5
‌لوید نفس عمیقی کشید و نگاه کوتاهی به زمین انداخت. این یعنی حرف لوریمر را پذیرفته بود و قصد داشت با گفتن چند جمله این بحث را پایان دهد.
- گوش کن داداش بزرگه، تو الان فقط دوتا راه داری؛ راه اول اینه که حرف‌های من رو نشنیده بگیری و بری خونه، که در اون صورت صبح اول وقت می‌ریزن توی آپارتمان کوچیکت و بی‌معطلی بازداشتت می‌کنن. راه دوم هم اینه که اون پیشنهاد همکاری رو قبول کنی تا علاوه بر من، دوتا از سناتورهای پرنفوذ کشور هم ازت حمایت کنن. اون‌طوری می‌تونی برای خودت وقت بخری و همزمان با کمک کردن به اون دخترها، مدارکی که برای اثبات مجرم بودن اسمیت لازمه رو جمع کنی و کارش رو بسازی.
لوریمر لب‌هایش را روی هم فشرد.
آن دو دختر، یا زندان؟ تحمل کدام یک آسان‌تر است؟
سرانجام تصمیمش را گرفت، نفس عمیقی کشید و با قدم‌هایی آرام از کنار لوید گذشت.
- بهشون بگو فردا یه سر به خونهٔ من بزنن تا یه نگاهی به پرونده‌شون بندازم، ولی از همین الان گفته باشم که اگه بخوان تو کارم دخالت کنن، هیچ اهمیتی نمیدم که مرگ در انتظارمه یا زندان. منظورم رو فهمیدی؟
لبخند پیروزمندانه‌ای که بر چهره لوید نشسته بود، لوریمر را بیشتر از فکر همکاری کردن با آن دو دختر آزار می‌داد.
درحالی که سعی می‌کرد با ذهنی خالی و آرام، از هوای مطبوع یکی از شب‌های ماه آوریل لذت ببرد، به سمت درب خروجی عمارت بزرگ و مجلل برادرش حرکت کرد.
چند قدمی که رفت، یکی از افراد لوید به سمتش آمد و کمی خم شد.
- آقای استنفورد گفتن شما رو به منزلتون برسونم؛ لطفاً همین‌جا منتظر بمونین تا ماشین رو بیارم.
لوریمر آهی کشید و بدون آن‌که چیزی بگوید، دور شدن مرد سیاه پوش را تماشا کرد.
کمی بعد، یک رولز رویس فانتوم مشکی رنگ مقابلش ایستاد. با توجه به میزان تجلل و ظاهر بی‌نقصش، شکی نبود که این اتوموبیل متعلق به لوید است.
پوزخند کمرنگی روی لب‌های لوریمر نشست.
- متظاهر بدبخت...
خوشبختانه راننده عاقلانه عمل کرد و در طول مسیر حتی یک کلمه هم به زبان نیاورد.
تنها چیزی که سکوت حاکم بر فضا را می‌شکست، آوای دلپذیر موسیقی بی‌کلامی بود که به لوریمر اجازه می‌داد آرام باشد، چشم‌هایش را ببندد و به اندرو اسمیت فکر کند.
مردی خودخواه و شرور، که معتقد بود تمام چیزهایی که در اطرافش می‌بیند، چه اشیاء و چه انسان‌ها، ابزارهای او برای رسیدن به قدرت و ثروت بیشتر هستند و ارزششان تنها در همین حد است.
او قدرت و ثروت زیاد می‌خواست و برایش مهم نبود که این قدرت و ثروت را از طریق فروش مواد مخدر به دست می‌آورد، یا قاچاق اعضای بدن مهاجرین غیرقانونی.
لوریمر نیز به خوبی‌ می‌دانست که میل این مرد به ثروت و قدرت تمامی ندارد و تنها زمانی متوقف خواهد شد، که جسمش سرد و تنش بی‌روح شود؛ بنابراین تصمیمی قاطع گرفته بود و هرگاه که در پرونده‌ای ردپایی از او و افرادش می‌یافت، تمام توانش را برای کنار زدن پرده‌ای که در پسش پنهان شده بودند می‌کرد، اما اسمیت هربار با حقه و طرفندی ماهرانه از چنگش می‌گریخت...
در آخرین رویارویی‌شان، زمانی که لوریمر خودش را پیروز نبرد و کار را تمام شده می‌دید، ورق برگشت و مردی که او در بند کرده و گمان می‌کرد اسمیت است؛ بدل او از آب درآمد و حین انتقال به بازداشتگاه جان خودش را گرفت، تا اسمیت هم‌چنان آزاد و در امان باقی بماند...
از جدیدترین حرکت اسمیت و تلاشش برای پایین کشیدن لوریمر پیدا بود، که لوریمر خیلی به او نزدیک شده است و فاصلهٔ چندانی با مقصود مطلوبش، که همان دستگیری و محاکمهٔ اسمیت است ندارد؛ در غیر این‌صورت چه دلیلی داشت که اسمیت برای نابود کردن او خودش را به زحمت بیندازد؟
سرانجام به مقصد رسیدند، راننده درب خودرو را باز کرد و منتظر ماند تا لوریمر بیرون بیاید، سپس درب را بست و دو پاکتی که در دست راستش داشت را به طرف لوریمر گرفت.
لوریمر نگاهی سرشار از تعجب به مرد انداخت و با کمی تردید پاکت‌ها را از او گرفت.
- این چیه؟
مرد به پاکت‌ها نگاه کرد و لبخند کمرنگی زد.
- شامتون قربان! آقای استنفورد به خدمه گفتن چون قبل از سرو شام به خونه برمی‌گردین، براتون بسته‌بندیش کنن.
کج‌خند ریزی بر چهرهٔ لوریمر نقش بست.
- پس از همون اول می‌دونست...
راننده متعجب به لوریمر نگاه کرد.
- چیزی گفتین قربان؟
لوریمر نفس عمیقی کشید و سری تکان داد.
- نه، مهم نیست... تو دیگه می‌تونی بری.
راننده لبخند زد و کمی خم شد.
- شب خوبی داشته باشین قربان.
لوریمر نیز سر تکان داد و به سمت درب ورودی آپارتمانی که طبقهٔ دومش را اجاره کرده بود قدم برداشت.
- شب خوش...
 

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا