در دوزخ چشمانت چند وقتی هست گرفتار شدهام... به امید رهایی از این سردرگمی صبح ها را به شب و شب ها را به صبح میرسانم... این آه و این دم حالا فقط به امید پاسخ میدمند... پاسخی از صاحب همان برزخ که این دیوانه را چند وقتی میشود در انتظار گذاشته...
توهم... شیرین است!
گیج میزنی و با لبخند نداشتههایت را توهم میزنی...
در توهم او هست
من هستم
ما هستیم اما...
حقیقت نیست...
ب*و*سه هست اشک هست، دلهایمان هستند...
اما... عشق؟ نیست!
در دنیاهایش غرق بود و بی توجه از حقیقت در حال گردش،
درست مقابل چشمانش!
حالا با یک ضربه، ناگهان چشمانش باز میشود بر روی حقیقتی که
اگر سالها هم به آن عادت کنی باز برایت دردناک است و هر روز ذرهای از قلبت رو میسوزاند و میشکند!
دنیاهایش به یکباره از بین میروند و او با این دنیا جدید و ترسناک
نا آشناست!
زمستان دلم امسال... بسی سرد است...
به سردی دانه دانه برف هایی که درگلویم مینشینند و هلوی بزرگ برفی شکلم را میسازند هلویی که در مهار کردنش هیچوقت موفق نبودهام... به سردی همان دانه های برفی که رو گونهام میغلتند و گلگون میکنند گونهی سفیدم را...
نمیدانم... این قلب که حالا با تمام جانش در آتش عشق میسوزد... چرا اینگونه سرد است؟ شاید از دلتنگیست... شاید از غم است... نمیدانم...
آتش سرد قلبم در تمام وجودم رخنه کرده است به طوری که حالا خیلی سخت یک لبخند کوچک بر روی لبانم مینشیند...