تکمیل شده داستانک سیستم عامل | اثر سارا مرتضوی

تکمیل شده
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

سارا مرتضوی

430
پسندها
75
امتیاز
نویسنده انجمن📝
نگارنده اختصاصی
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/13
نوشته‌ها
253
مدال‌ها
7
سن
34
محل سکونت
اصفهان
وب سایت
yek.link
  • نویسنده موضوع
  • #1
4178


☑کد داستان: ۰۱۵

نام اثر: سیستم عامل
نام نویسنده: سارا مرتضوی
ژانر: اجتماعی
ناظر: SETI_G SETI_G
تگ: برگزیده
خلاصه:
زیبا دانشجوی دوره کارشناسی است و اهدافی دارد که یکی از آنها گذراندن واحد پرمشقت سیستم عامل است، در این بین اتفاقات ناگوار مانع از حل این مشکل میشود و زیبا باز هم با این درس کلنجار میرود.
 

آخرین ویرایش توسط مدیر:
امضا
سارا مرتضوی هستم، ناشر ادب امروز
نویسنده و ویراستار

سارا مرتضوی

430
پسندها
75
امتیاز
نویسنده انجمن📝
نگارنده اختصاصی
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/13
نوشته‌ها
253
مدال‌ها
7
سن
34
محل سکونت
اصفهان
وب سایت
yek.link
  • نویسنده موضوع
  • #2
کنار پنجره بسته، در یکی از کلاس‌های خالی شست نفره‌ی دانشکده کامپیوتر نشسته‌ام و هیچکس در کلاس نیست، این انتخاب من است، پیدا کردن مکانی به‌دور از هیچ انسانی، بدون هیچ صدای تشنج آوری و من تنها در افکارم.
پاهایم را روی نشیمنگاه صندلی روبه‌رویم دراز کرده‌ام، آخرین صندلی در آخرین ردیف کلاس ۵۰۵ انتخاب من است، جایی‌که مُشرف به همه‌چیز است، به تخته‌سیاه روبه‌رویم، به در بسته کلاس که کنارم است و پنجره‌های بسته‌ای که از سقف تا کف زمین ادامه دارد.
سروصدای چند پسر را به‌صورت مبهم در کریدر دانشکده می‌شنوم، باید دانشجوهای ارشد یا دکترا باشند چون من در طبقه پنجم دانشکده هستم و این‌جا مخصوص آن‌هاست.
صدای پسری را از میان دو صدای ناآشنای دیگری که می‌شنوم، تشخیص می‌دهم، حضورش را پشت در احساس می‌کنم که از پنجره‌ی مستطیلی کوچک در ،نگاه میکند اما من همچنان به مُحوطه بیرون که از پنجره پیداست زل زده‌ام و خود را به نفهمیدن می‌زنم، صدای دوستش را می‌شنوم که از او می‌پرسد:
-کی تو کلاسه مسعود؟
و صدای او که به دوستش، کوتاه و غمگین جواب می‌دهد:
-هیچ‌کس.
مسعود هم‌سن من است و چندین واحد باهم کلاس داشته‌ایم، تمام صحبت ما در چند سوال و جواب که همیشه او می‌پرسد خلاصه می‌شود، می‌دانم که از من خوشش می‌آید ولی او هم مثل بقیه‌ی پسرهاست، آن‌ها همیشه هستند، شاید به‌خاطر چشمان خاکستری‌رنگ درشتم باشد که روی پوست رنگ پریده‌ام چشمک می‌زند و برای آن‌ها بسیار جذاب است ولی من اهمیتی نمی‌دهم.
موبایلم را از کوله‌ام درمی‌آورم، نگاهی به ساعتش می‌اندازم، نیم‌ساعت دیگر ساغر و هستی به کلاس ۲۰۲ می‌روند، قرار ما آن‌جاست تا برای امتحان سیستم‌عامل فردا رفع اشکال کنیم.
سیستم‌عامل! دومین‌بار است که این درس را با استاد امینی برمی‌دارم، استاد سخت‌گیری است و از شانس من غیر از او کسی این واحد را ارائه نمی‌دهد.
وسایلم را جمع می‌کنم و آرام آرام به سمت پله‌ها می‌روم، این دانشکده دو کریدور بزرگ دارد و پنج طبقه است، آسانسور دارد ولی تنها اساتید حق استفاده از آن را دارند چون همیشه دانشجوهای دانشگاه‌های آزاد بسیار زیاد هستند و آسانسور بیچاره کشش این‌همه کار را ندارد.
وقتی به پله‌های طبقه دوم می‌رسم زانوهایم درد می‌گیرند برای همین روی یکی از پله‌ها می‌نشینم که پسری را از انتهای کرودر می‌بینم، نور خورشید که از پنجره‌های طویل و عریض به داخل می‌تابد نمی‌گذارد درست تشخیصش دهم ولی حدس می‌زنم مسعود باشد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سارا مرتضوی

430
پسندها
75
امتیاز
نویسنده انجمن📝
نگارنده اختصاصی
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/13
نوشته‌ها
253
مدال‌ها
7
سن
34
محل سکونت
اصفهان
وب سایت
yek.link
  • نویسنده موضوع
  • #3
یک لحظه تصمیم می‌گیرم فرار کنم، نمی‌خواهم مرا اینجا تنها گیر بیندازد از روی پله بلند می‌شوم و مانتو ساده‌ی مشکی‌ام را می‌تکانم، می‌خواهم از پله‌ها پایین بروم که ساغر را می‌بینم هن‌وهن‌کنان بالا می‌آید به من می‌رسد و با صدایی که همراه نفس‌های بیشمار از گلویش خارج می‌شود می‌گوید:
-سلام زیبا جون، خدا را شکر که زودتر از هستی رسیدی، هرچند فکر نکنم اون حالا حالاها پیداش بشه.
سلام کوتاهی می‌کنم و قبل‌از این‌که جوابی بدهم ساغر دستم را می‌گیرد و کشان کشان به سمت کلاس حرکت می‌کنیم لبش را کج‌وکوله می‌کند و ادامه می‌دهد:
-خیلی شلخته و بی‌نظمه، دیروز جوراب‌هاش رو تابه‌تا پوشیده بود! باورت می‌شه؟! با 21 سال سن هنوز عین بچه‌هاست!
شانه بالا می‌اندازم و جواب می‌دهم:
-من در حد سلام‌وعلیک می‌شناسمش نمی‌دونم که!
با هم وارد کلاس ۲۰۲ می‌شویم که خالی است، روی صندلی ردیف اول می‌نشینیم بساطمان را از کیف درمی‌آوریم و من منتظر می‌شوم تا ساغر سوالاتش را بپرسد.
او تقریباً هم‌سن من است، همیشه آرایش دارد انگار صبح به صبح آرایشگاه می‌رود! وضع مالی‌شان عالی‌ست ولی درسش آن‌چنان خوب نیست، دفعه‌ی سوم است که سیستم‌عامل را گرفته است.
نیم‌ساعت بعد هستی با چهره خندان که دندان‌های سفیدش نمایان است می‌رسد، هیچوقت او را با لب بسته ندیدم حتی موقع امتحان جوری با نیش باز به کاغذ خیره میشود که انگار دارد جوک می‌خواند، روی صندلی کنار من می‌نشیند و بعد از سلام می‌گوید:
-وای بچه‌ها! من از بس خوندم گیج شدم، همه را حفظ کردم.
نگاهی به سر و وضعش می‌کنم، مقنعه‌ی مشکی کوتاهش چروک است با این حال چهره‌اش با اینکه کم آرایش دارد خوب است. زمانی در دانشکده شایعه شده بود که مدل شده ولی بعد گفت یک روز بیشتر نرفته و از این کار خوشش نیامده است.
می‌توانم بگویم وضع مالی هستی بهتر از ساغر است، چشمان عسلی و موهای بور و فوق‌العاده سفید است برعکس ساغر که گندمی و چشم و ابرو مشکی است.
من لبخند ملایمی می‌زنم، بین این دو تا داف به قول پسرها البته خیلی ساده هستم، چهره‌ای بدون آرایش دارم اهمیتی به ظاهرم نمی‌دهم نه اینکه دوست نداشته باشم، فقط به اهدافم فکر می‌کنم و یکی از آن‌ها تمام کردن درسم و گرفتن مدرک کارشناسی است.
درحال رفع اشکالات ساغر هستم، روی صندلی به طوری نشسته‌ام که پشتم به ‌در است و نمی‌دانم چه کسی وارد کلاس شده ولی حضورش را حس می‌کنم، صدای پایش را می‌شنوم هستی با او حرف می‌زند:
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سارا مرتضوی

430
پسندها
75
امتیاز
نویسنده انجمن📝
نگارنده اختصاصی
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/13
نوشته‌ها
253
مدال‌ها
7
سن
34
محل سکونت
اصفهان
وب سایت
yek.link
  • نویسنده موضوع
  • #4
- توام فردا سیستم‌عامل امتحان داری؟
یک نوچ با صدای مردانه می‌شنوم، او قدم به قدم بالای سر من و ساغر می‌آید سرم را بالا نمی‌برم، روی کاغذ متمرکز شده‌ام و با چند فرمول ریاضی تلاش می‌کنم جواب پیچیده سوال را پیدا کنم، می‌توانم از کفش و شلوارش تشخیص ‌دهم که مسعود در سکوت بالای سرم ایستاده‌است با صدای ملایمی می‌پرسد:
- همه‌چیز اوکیه؟
من سرم را بالا نمی‌برم تا جواب دهم، ساغر آرام به دستم می‌زند تا جواب مسعود را دهد ولی موضع خود را تغییر نمی‌دهم برای همین خودش جواب می‌دهد:
-خوبه؛ دعا کن فردا هممون پاس بشیم تو هم فردا هستی؟
مسعود کنار صندلی ساغر می‌نشیند، احساس می‌کنم که به من خیره شده زیرچشمی نگاهش می‌کنم، یک پیراهن چهار خانه که آستینش را سه ربع بالا زده به تن دارد، دستش را داخل موهای کم پشت لخت مسی رنگش می‌برد و کوتاه جواب می‌دهد:
- آره، هم زمان با سیستم عامل شماست.
مسعود پوست خیلی تیره‌ای دارد هیکل عضلانی‌ای دارد که باعث جذب هر دختری می‌شود.
هستی از صندلی کنار من بلند می‌شود و روی دسته صندلی که مسعود نشسته می‌نشیند، ناخن‌هایش را به پسر نشان می‌دهد و از او نظر می‌خواهد، معذب می‌شوم انگشتم رو تق تق صدا می‌دهم تا روی سوال متمرکز شوم ولی صحبت صمیمی هستی با مسعود اذیتم می‌کند، آستین مانتوام را بالا می‌دهم و به ساغر می‌گویم:
- من میرم دستشویی و میام.
ساغر مبهوتانه نگاهم می‌کند فکر کنم فهمیده که عصبی شده‌ام، باشه‌ی کوتاهی می‌گوید و من از کلاس خارج می‌شوم. مجبورم به طبقه‌ی اول بروم زیرا در دستشویی طبقه دوم را بسته‌اند.
از پله‌ها پایین می‌روم و به دستشویی طبقه اول می‌رسم. در آنجا آبی به صورتم می‌زنم فکر کنم یک ربع گذشته که به کریدر بالا برمی‌گردم،
دم در کلاس زنی با چادر مشکی ساده و مقنعه‌ی چانه‌دار می‌بینم، روی صورتش یک عینک بزرگ قاب مشکی است، می‌شناسمش فاطیما کماندو!
البته این اسم واقعی‌اش نیست، حراست دانشکده است ولی آنجا چه کار می‌کند؟
چند تره از موهای لخت خرمایی رنگم را که از مقنعه بیرون آمده را به داخل هل می‌دهم، به سمتش می‌روم و می‌پرسم:
-مشکلی پیش اومده؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سارا مرتضوی

430
پسندها
75
امتیاز
نویسنده انجمن📝
نگارنده اختصاصی
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/13
نوشته‌ها
253
مدال‌ها
7
سن
34
محل سکونت
اصفهان
وب سایت
yek.link
  • نویسنده موضوع
  • #5
با صدای مرد حراست نگاهم به داخل کلاس کشیده می‌شود، بالای سر مسعود و هستی ایستاده و آن دو بیچاره مظلومانه به من چشم دوخته‌اند. مرد حراست با صدای خشنی می‌گوید:
-کارت دانشجوییت رو بده خانم.
ابروهایم را بالا می‌اندازم و پافشاری می‌کنم:
-آخه چی شده؟!
خانم حراست که کنارم ایستاده با اخم می‌گوید:
-حرف نباشه خانم، کارت دانشجویی و کارت ملیت رو بده.
من سردرگم و گیج به سمت کیفم می‌روم و کارت‌هایم را به مرد که نزدیکم است نشان می‌دهم، نگاهی به کارت می‌اندازد و نگاهی هم به من می‌کند، از بی‌سیمی که دستش است خبر می‌دهند:
-ماشین دم در رسیده‌.
سپس بدون اینکه حرفی بزند با گام‌های بلند به سمت در می‌رود و می‌گوید:
- وسایلتون رو جمع کنین، باید بریم دفتر حراست.
سپس رو به مسعود می‌کند و میگوید:
- شما... همراه من بیا.
می‌خواهم از ساغر بپرسم چه شده و در این مدت که من نبودم چه غلطی کرده‌اند ولی فاطیما کماندو مواظبمان است در نتیجه در سکوت سوار ماشین می‌شویم.
دانشگاه ما، دوازده دانشکده دارد به همراه دو باشگاه و یک کتابخانه‌ی بزرگ. دانشکده کامپیوتر در انتهای دانشگاه است و ما با اتوبوس از ورودی دانشگاه به اینجا می‌آییم.
دفتر حراست در کنار در ورودی دانشگاه است، یک اتاق کوچک است که یک کامپیوتر قدیمی روی یک میز قدیمی‌تر از آن گذاشته‌اند. مردی با پیراهن و شلوار پارچه‌ای ساده پشت سیستم نشسته‌است، حراست مرد کارت‌های دانشجویی ما را به او می‌دهد تا اسممان را به عنوان خاطی ثبت کند.
دست به سینه روی صندلی تکیه دادم و منتظر هستم تا ببینم چه می‌گوید.
مرد کارت دانشجویی من را نزدیک چشمانش گرفته و بعد از چند دقیقه، یک ابرو بالا می‌اندازد، نگاهی کنجکاوانه به من میکند و می گوید:
- تو که پاکی دختر خوب، بین این‌ها چکار می‌کنی؟
روی لبه صندلی می‌نشینم و با صدایی که سعی می‌کنم آرام باشد جواب می‌دهم:
- شما اصلاً گذاشتین ما حرف بزنیم! داشتیم رفع اشکال امتحان فردا رو می‌کردیم.
مرد لبخند محوی می‌زند و دستش را روی کمربند شلوار پارچه‌اش می‌گذارد و می‌گوید:
- می‌تونی بری ولی دیگه تکرار نشه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سارا مرتضوی

430
پسندها
75
امتیاز
نویسنده انجمن📝
نگارنده اختصاصی
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/13
نوشته‌ها
253
مدال‌ها
7
سن
34
محل سکونت
اصفهان
وب سایت
yek.link
  • نویسنده موضوع
  • #6
طوری به او نگاه می‌کنم که بفهمد کاری نکرده‌ام که بخواهد تکرار شود. از اتاق بیرون می‌روم و در کنار ماشین ساغر، در پارکینگ منتظر می‌مانم. بیست دقیقه بعد خوشحال و خندان همراه مسعود می‌آیند. خونسردی‌شان را درک نمی‌کنم.
من هم خود را بی‌تفاوت نشان می‌دهم در صورتی که خیلی عصبانیم. به من که می‌رسند مسعود با لبخندی کجی که روی صورتش است می‌گوید:
- زیبا می‌خوای برسونمت، مسیر من نزدیک‌تره بهت تا مسیری که ساغر میره.
سرم را به چپ و راست تکان می‌دهم و تشکر می‌کنم، او هم خداحافظی می‌کند و می‌رود. صندلی کمک راننده می‌نشینم، در راه که از جاده‌ی حیدرآباد می‌رویم ساغر و هستی با هم حرف می‌زنند ولی من ساکتم و به درختان اطراف نگاه می‌کنم. هستی با نیشخند می‌گوید:
- اینا فکر کردن می‌تونن با این کارهاشون ما رو کنترل کنن... .
ساغر هم حرفش را تایید می‌کند و می‌پرسد:
- تو چند بار ثبتی داشتی؟
هستی با نیش باز جواب می‌دهد:
- سی و هفت بار، ازم تعهد گرفتن، تو چی؟
- منم 42 بار، از منم گرفتن، انگار از مسعود هم تعهد گرفتن این وسط زیبا در رفت.
نفسم را با صدا بیرون می‌دهم، حوصله ندارم وارد بحثشان بشوم. حتی به خاطر ثبت خطاهایشان هم بهم پز میدهن!
به شهر که می‌رسیم قرار می‌شود من فردا با هستی به دانشگاه بیایم.
تا صبح بیدار می‌مانم و درس می‌خوانم، باید این درس را پاس شوم. تعدادی خلاصه می‌نویسم.
ساعت هشت امتحان شروع می‌شود
هوا کمی سرد است، سوییشرتم را برمیدارم و سر موقع به قرار میرسم ولی هستی یک ربع دیر می‌کند.
یک 206 آلبالویی رنگ دارد، تازه خریده است، سوار می‌شوم. سلام و احوال پرسی می‌کنیم، او بیشتر از من استرس دارد و میخواهد که جزوه را با صدای بلند مرور کنم.
همان مقنعه‌ی چروک دیروز سرش است با سوییشرت ب رنگ گل‌بهی کمرنگ.
موبایلم را که یک هفته پیش عوض کرده‌ بودم را بالای داشبورد می‌گذارم، یکی‌یکی جزوه را ورق میزنم،
سعی می‌کنم حواسم به جاده باشد چون هستی خیلی سر به هواست و با سرعت هم می‌راند.
ماشین شتاب می‌گیرد، ما در سیستم عامل غرق می‌شویم که من ناگهان سه سرباز را وسط جاده می‌بینم که در حال دویدن به آن‌ور خیابان هستند، فریاد می‌زنم:
 

سارا مرتضوی

430
پسندها
75
امتیاز
نویسنده انجمن📝
نگارنده اختصاصی
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/13
نوشته‌ها
253
مدال‌ها
7
سن
34
محل سکونت
اصفهان
وب سایت
yek.link
  • نویسنده موضوع
  • #7
- هستی! به پا!
خیابان عریض است و همه ماشین ها بیشتر از ۱۰۰کیلومتر بر ساعت ،سرعت دارند،
انگار هستی هم آن‌ها را ندیده است زیرا بدون ترمز و با همان سرعت بالا به فاصله چند سانتی‌متر، از کنارشان رد می‌شود. قلبم تندتند می‌زند، تیر می‌کشد، دستم را روی آن می‌گذارم و فشارش می‌دهم تا دردش فروکش کند، هستی با هیجان می‌گوید:
- دیدی؟ نزدیک بود بزنیم بهشون ها! اینا از کجا پیداشون شد یهویی؟
با صدای زمزمه‌واری جواب می‌دهم:
- آره! احمق‌ها… .
تعجب میکنم ک هستی از چه ذوق کرده است! ممکن بود به آنها بزنیم و باعث مرگشان شویم!
می‌گذرد و ما وارد جاده‌ی حیدرآباد می‌شویم. می‌شود گفت این جاده مثل بزرگراه نیست و نمی‌شود با سرعت بالا رفت، زیرا در اکثر راه مغازه هست و مردم در رفت و آمد هستن، به علاوه سرعتگیر هم زیاد دارد،خیالم راحت می‌شود و به مرور سیستم عامل با صدای بلند ادامه می‌دهم.
تقریباً نیمی از مرور را انجام داده‌ام، نزدیک دانشگاه هستیم که هستی چند سوال می‌کند که برای جواب به دنبال خلاصه‌هایم می‌گردم، سرم پایین است و توجهی به اطراف ندارم، سرعت ماشین کم میشود، به یک سرعتگیر رسیده‌ایم، بعد دوباره ماشین شتاب می‌گیرد،
دنده دو… دنده‌ی سه. دنده‌ی چهار،
معلوم نیست جواب سوال را روی کدام برگه نوشتم، آهان… پیدایش کردم، رو به هستی می‌کنم ک جواب را بگویم، ناگهان به چیزی محکم برخورد می‌کنیم. فقط در یک لحظه می‌بینم، چیزی قهوه‌ای است.
هر چه بود به شیشه جلوی من اصابت کرد، شیشه خورد می‌شود و خورده‌هایش به صورت و دست و بدنم می‌پاشد. ماشین توقف می‌کند. چشمانم را که بسته بودم باز می‌کنم و به دور و اطرافم نگاه می‌کنم.
همه جا ماشین است، در کنارمان بیمارستانی به نام مدرس می‌بینم، به هستی نگاه می‌کنم که چشمانش از ترس گشاد شده و به آینه جلو خیره خیره نگاه می‌کند، سریع به عقب بر می‌گردم.
- هستی! چی بود؟
هستی دو دست لرزانش را روی فرمان نگه داشته و یک دفعه جیغ می‌زند و گریه می‌کند:
- زیبا! زیبا! زدیم به یه آدم... .
کنترلش را از دست داده، چشمانش را بسته و فقط جیغ می‌کشد، فریاد می‌زنم:
- یا ابالفضل.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سارا مرتضوی

430
پسندها
75
امتیاز
نویسنده انجمن📝
نگارنده اختصاصی
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/13
نوشته‌ها
253
مدال‌ها
7
سن
34
محل سکونت
اصفهان
وب سایت
yek.link
  • نویسنده موضوع
  • #8
سریع از ماشین پیاده می‌شوم، بدون توجه به قلبم که تیر می‌کشد بدون توجه به سوزشی که صورت و دستانم دارد می‌دوم، چهار متر پشت سر ماشین زنی روی زمین یخ‌کرده افتاده، پالتوی قهوه‌ای‌اش بالا رفته که بدنش را عریان نشان می‌دهد، خون تیره رنگی از پشت سرش جاری است، موهای رنگ شده‌ی قهوه‌ای دارد.
من اولین نفری هستم که بالای سرش می‌رسم، هوا سرد است اما ع*ر*ق از تیغه کمرم جاریست،
سعی میکنم خونسردی خودم را حفظ کنم. چشمان زن بی‌روحند و در کثری از ثانیه بسته می‌شوند. می‌ترسم مُرد؟
مردها را می‌بینم که نزدیک می‌شوند، چادر زن را که در یک متری‌اش پخش زمین شده را برمیدارم و روی بدن برهنه‌اش می‌اندازم، جرئت نمی‌کنم به او دست بزنم.
باید کاری کنم، دور و اطرافم را نگاه می‌کنم و فریاد می‌زنم:
- یکی زنگ بزنه آمبولانس.
مردی از دور جواب می‌دهد:
- من زنگ زدم، الان میان.
حواسم نیست که اینجا هنوز جاده است و ماشین می‌آید، به سمت بیمارستان می‌دوم ,از در کوچکی وارد اتاق نگهبانی می‌شوم، از نگهبان درخواست کمک می‌کنم:
- آقا... بگین دکتر بیاد، تصادف شده... .
مرد که پیراهن آبی پوشیده با خونسردی می‌گوید:
- هول کردی؟
دستانم را در هوا تکان می‌دهم و ابلهانه می‌خندم، هوش و حواسم رفته است، این چه سوالی است که کرد!
پیش هستی بر می‌گردم، هنوز از ماشین پیاده نشده تا ببیند چه دسته گلی به آب داده است. موبایلش را می‌گیرم، دستانم می‌لرزند وقتی حرف می‌زنم لرزش صدای خودم را هم می‌شنوم:
- شماره پدرت چنده؟ همین الان بگیر، زود.
با پدرش صحبت می‌کنم با اضطراب می‌پرسد:
- شما کجایین؟ هستی خوبه؟
سریع صحبت می‌کنم، توضیح کوتاهی می‌دهم و گوشی را به هستی می‌دهم.
آمبولانس می‌رسد، پرستار مردی بالای سر زن می‌آید و نبضش را می‌گیرد. صدای اطرافیان را می‌شنوم.
- تموم کرده.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سارا مرتضوی

430
پسندها
75
امتیاز
نویسنده انجمن📝
نگارنده اختصاصی
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/13
نوشته‌ها
253
مدال‌ها
7
سن
34
محل سکونت
اصفهان
وب سایت
yek.link
  • نویسنده موضوع
  • #9
- مرده.
باورم نمی‌شود، همه چیز در چند ثانیه خلاصه شد. هستی می‌آید، حالش بهتر از قبل است، از من می‌خواهد به دانشگاه برگردم و به کسی چیزی نگویم.
من هنگ کرده‌ام. با تعجب و نگران می‌پرسم:
- تو اینجا؟ تنها؟ می‌خوای پیشت بمونم؟
هستی دوباره همان خنده ابلهانه به صورتش برگشته، نمیدانم پدرش چه به او گفته که آنقدر آرام شده، با خونسردی می‌گوید:
- نه عزیزم، تو برو ،الان بابام میاد.
قبول میکنم، باید ماشینی پیدا کنم، بیست دقیقه دیگر امتحان شروع می‌شود، مسخره است، یک نفر مرده و من دارم به سیستم عامل فکر میکنم!
از داخل ماشین هستی کیف و سوییشرتم را بر میدارم، نگاهی به شیشه‌ی خوردشده می‌اندازم، موهای زن لای شیشه گیر کرده، چشمانم را محکم روی هم فشار می‌دهم.
راننده تاکسی‌ای که شاهد ماجرا بود مرا می‌بیند که به دنبال ماشین هستم، پیشنهاد می‌دهد تا دانشگاه مرا برساند.
یک پیکان دارد، همسرش جلو سوار است، من که سوار می‌شوم می‌پرسد:
- شما هم توی ماشین بودین؟ چی شد؟ خوبین؟
من تازه می‌فهمم که صورت و دستانم از خورده شیشه‌ها زخم شده، حتی داخل دهانم هم شیشه رفته است. داخل کفش‌هایم خورده شیشه است. کفشم را در می‌آورم و خورده شیشه‌ها را کف پیکان میریزم. موبایلم شکسته و خلاصه‌ها گم شده‌اند. با گیجی می‌گویم:
- نمیدونم چی شد! ندیدیمش.
سریع به دانشگاه میرسیم، تشکر می‌کنم، تموم ذهنم از تصاویر آن زن پر شده، چرا ندیدیمش؟!
به موقع به امتحان می‌رسم، برگه‌ها تازه توزیع شده،
در مدت دو ساعت امتحان مدام آن زن را می‌بینم، موهای رنگ شده‌ای که لا به لای شیشه ماشین گیر کرده بود، باید با سر به شیشه خورده باشد و بالای ماشین پرت شده باشد، یک پرواز کوتاه.
سعی می‌کنم تمرکز را روی سوالات سیستم عامل بگذارم ولی جواب‌ها از ذهنم پریده‌اند. من آخرین نفری هستم که استاد برگه را از او می‌گیرد. همه رفته‌اند.
 

سارا مرتضوی

430
پسندها
75
امتیاز
نویسنده انجمن📝
نگارنده اختصاصی
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/13
نوشته‌ها
253
مدال‌ها
7
سن
34
محل سکونت
اصفهان
وب سایت
yek.link
  • نویسنده موضوع
  • #10
به هستی زنگ می‌زنم، جواب نمی‌دهد. در مسیر مدام به اتفاقی که افتاد فکر می‌کنم، به خانه که می‌رسم برای خانواده‌ام تعریف می‌کنم، چندین و چند بار.
چند روز می‌گذرد و خبری از هستی نیست تا اینکه شبی خودش زنگ می‌زند. از او پرس و جو می‌کنم، میگوید:
- حالم این چند روز خیلی بد بود، حتی رفتم پیش مشاور.
می‌پرسم:
- بازداشتت نکردن؟
خونسردانه جواب می‌دهد:
- نه، ماشین بیمه بود. زیبا! تو دیدی که من ترمز گرفتم، مگه نه؟ پلیس میگه ماشین خط ترمز نداشته.
فکر می‌کنم، من فقط سرعتگیر را به یاد دارم، جواب می‌دهم:
- نمی‌دونم، خیلی سریع اتفاق افتاد.
هستی با التماس می‌گوید:
- میای شهادت بدی که ترمز گرفتم؟
با تردید پاسخ می‌دهم:
- باشه... این کی بود هستی؟ وسط جاده چکار می‌کرد؟
هستی آه می‌کشد و می‌گوید:
- داشته می‌رفته بیمارستان، دو تا دخترش اونجا بستری بودن، شوهرش دو هفته پیش فوت شده... .
نارحت‌تر از قبل می‌گویم:
- پس بچه داشته. چند سالش بود؟ به نظر 60 ساله میومد.
- چهارتا دختر داشته، 42 سالش بوده، من رفتم خاکسپاریش، دختر بزرگش ۱۴ سالشه، انگار دایی هه مواظبشونه الان… .
صدای پدرش را می‌شنوم که صدایش می‌کند. هستی خیلی با عجله می‌گوید:
- من برم دیگه زیبا جون، فعلا.
و بدون اینکه من جواب دهم قطع میکند.
چهار دختر؟! بدون پدر و حالا بدون مادر! بیمارستان مدرس مخصوص کسانی است که از نظر روحی مشکلاتی دارند و دو دختر او آنجا بستری بوده‌اند، حالا چه می‌شود؟ دختر بزرگش ۱۴ ساله بوده پس بچه‌ها کوچک هستن… .
نگران و غمگین روی تختم می‌نشینم، به انگشتان پایم خیره می‌شوم، من شاهد مرگ یک زن بودم، مرگی در چند ثانیه.
دو ماه از امتحانات گذشته و نمرات را بر روی سایت گذاشته‌اند. من باز سیستم عامل را افتاده‌ام.



پایان
 
آخرین ویرایش:
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا