اندیشههای درهم و آشفته هر دم مرا بیشتر در خود فرو میکشید، فرسوده میکرد.
بسیار خسته بودم. چشمهایم را بستم خیال کردم دارد میآید.
هنوز میتوانم دستش را دور گردنم، بوی تنش، صدایش، گرمایش، مهر و محبتش را حس کنم.
همه چیز سر جای خودش است. هیچ چیز دستنخورده. فقط کافی است چشمانم را ببندم و در فکر فرو روم.
چقدر باید بگذرد تا آدمی بوی تن کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟ و چقدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟
آنا گاوالدا
من او را دوست داشتم
کد : 92 عنوان دلنوشته : فریاد لیلی نویسنده : @HADIS ژانر : عاشقانه مقدمه : آدمها فقط آدم هستند؛ نه بیشتر نه کمتر! اگر کمتر از چیزی که هستند نگاهشان کنی، شکسته میشوند و اگر بیشتر از آن حسابشان کنی، خودشان تو را میشکنند. بین این آدمها فقط باید عاقلانه زندگی کرد نه عاشقانه؛ مگر نشنیدهای که...
forum.patoghroman.xyz
آرشا لطفا به آخر مقدمهی این اضافه کن " او هم این گونه است؟! "
بعد توی قسمت ژانر، عاشقانه هم بزن
میخوام بفرستمش نقد و تموم
میدانی، در تنهایی نیست که دلتنگ تو میشوم، بلکه در جمع اینچنینتَرم. دلتنگی محصول غیبت نیست، محصول حضور است. حضور هرکس غیر از تو. بودن با دیگران، نبودن تو را بیشتر میکند. دیوارها و صندلیها و تختها و اتاقها و خانهها و خیابانهای خالی نیستند که جای خالی تو را باز میتابانَند بلکه آدمها هستند. آدمها - آخ آدمها - آخ از آدمهایی که هستند، اما "تو" نیستند.

واکنشها[ی پسندها]: SILENCER و G.sky