یک روز دیدم دخترکی را؛
شادان میدوید و به غم روزگار میخندید.
روز دیگری دیدم همان دخترک را؛
بزرگتر از سابق شده بود و در کوچه بازی میکرد.
روزها گذشتند و من باز هم دخترک را دیدم؛
گریه میکرد و رخت عذا بر تن نحیفش نشسته بود.
یک سال بعد؛
دخترک در لباس عروسی ایستاده بود و خطبه عقد خوانده شد.
روزهای پی در پی میگذشت دخترک را در خیابان دیدم در حالی که چمدان به دست گریه میکرد و بچهای در بغل داشت.
از خانوادهاش جدا شده بود و کسی را نداشت. عمر میگذرد در شادی و غم حال میخواهی آن را باور کنی یا نه میخواهی عمل کنی یا همان حرف را ادامه دهی بستگی به خودت دارد.
#دلربا
#حالهی_ماه_سیاه