لبان لرزانم را، باز و بسته میکنم، بی آنکه صدایی از آنها خارج شود. مانند ماهیای که در تنگ احساس خفقان میکند... و این صدایِ بیصدایی همان فریادِ پر از حرف است و تو، گوش شنوا نداری.
چشمانم مرا لو میدهند، هر دم خیس میشوند، هر دم شعر میسرایند برای تک تک تار موهایت. ولی تو، گوش شنوا نداری.
دستهایم سرد است، آنها را میفشری، می لرزند، میفهمی، آنها هم با صدایِ بیصدایی فریاد میزنند. ولی تو،گوش شنوا نداری.
آه، آه از این زبان که نمیچرخد که نمیگوید. و آه، آه از تو که نمیفهمی که نمیبینی، که نمیبویی حس مرگم را، که من ذره ذره مانند قندی در چای، در مذابِ عشقت حل میشوم، میشکنم، و با صدای بیصدایی فریاد میکشم ولی تو... گوش شنوا نداری...
#barry


واکنشها[ی پسندها]: ربات و Pashmak