بازدیدهای نمایه

330

آخرین بازدیدکنندگان

  1. 330 بازدیدهای نمایه
  2. ریحانا۲۰
  3. Tiam
  4. neda aliari
  5. Arta
  6. ballerina
  7. Miss.Aghazadeh
  8. شاهدخت
Mr.Rasoly
پسندها
319

نوشته‌های نمایه آخرین فعالیت فرستادن‌ها مناطق ارسالی‌ها درباره کاربران بازدیدکننده از نمایه شما

  • تا سیبیل داشتم بابام بهم می‌گفت شبیه توده‌ایایی. حالا سیبیل رو زدم، اومده دیده می‌گه شبیه توده‌ایایی شدی که توبه کردن
    سلام مبارکه
    من هم منتقد رمان هستم تو گپ ها ادتون کنم یا گپ جدید میزنید؟
    دلنوشتم خیلی وقته منتظر نقد هست ولی هنوز نقد نشده
    • لایک
    واکنش‌ها[ی پسندها]: shayann
    Mr.Rasoly
    Mr.Rasoly

    نقد شده بود که
    ملکه آرامش
    ملکه آرامش
    نه نقد نشده فقط تاپیکش زده شده قرار بود ارشاویر نقد کنه و تگ بده ولی وقت نمیکرد
    • لایک
    واکنش‌ها[ی پسندها]: Mr.Rasoly
    Mr.Rasoly
    Mr.Rasoly
    تو اولین وقت حتما انجامش میدم
    در رستوران بودم که میز بغلی توجه‌م را جلب کرد.
    زن و مرد میانسالی روبه‌روی هم نشسته بودند و مثل یک دختر و پسر جوان چیزهایی می‌گفتند و زیرزیرکی می‌خندیدند.
    بدم آمد!
    با خودم گفتم چه معنی دارد؟ شما با این سن‌تان باید بچه دبیرستانی داشته باشید، نه مثل بچه دبیرستانی‌ها نامزدبازی و دختربازی کنید.

    داشتم چپ‌چپ نگاهشان می‌کردم که تلفن خانم زنگ خورد و به نفر پشت خط گفت: آره عزیزم. بچه‌ها رو گذاشتیم خونه خودمون اومدیم. واسه‌شون کتلت گذاشتم تو یخچال.
    خوشم آمد! ذوق کردم!
    گفتم چه پدر و مادر باحالی، چه عشق زنده‌ای که بعد از این همه سال مثل روز اول همدیگر را دوست دارند. چقدر خوب است که زن و شوهرها گاهی اوقات یک گردش دوتایی بروند. چقدر رویایی. قطعا اگر روزی پدر شدم همین کار را می‌کنم.
    داشتم با لبخند و ذوق نگاهشان می‌کردم که ناگهان مرد به زن گفت: پاشو بریم تا شوهرت نفهمیده اومدی بیرون.
    اَی تُف، حالم به هم خورد!
    زنیکه تو شوهر داری آن‌وقت با مرد غریبه آمدی ددر دودور؟
    بی‌شرف‌ها!
    داشتم چپ‌چپ نگاهشان می‌کردم که مرد بلند شد رفت به سمت صندوق تا پول غذا را حساب کند. زن هم دنبالش رفت و بلند گفت: داداش داداش بذار من حساب کنم. اون دفعه پیش مامان اینا تو حساب کردی.
    آخییی. آبجی و داداش بودن. الهی الهی. چه قشنگ!
    چه قدر خوبه خواهر و برادر اینقدر به هم نزدیک باشند.
    داشتم با ذوق و شوق نگاه‌شان می‌کردم و لبخند می‌زدم که آمدند از کنارم رد شدند و در همان حال مرد با لبخندی شیطنت‌آمیز گفت: از کی تا حالا من شدم داداشت؟ زن هم نیش‌خندی زد و گفت: این‌جوری گفتم که مردم فکر کنن خواهر و برادریم.
    تو روح‌تان. از همان اول هم می‌دانستم یک ریگی به کفش‌تان هست. زنیکه و مردیکه عوضی آشغال بی‌حیا!
    داشتم چپ‌چپ نگاهشان می‌کردم که خواستند خداحافظی کنند. زن به مرد گفت: به مامان سلام برسون. مرد هم گفت: باشه دخترم. تو هم به نوه‌های گلم...
    وای خدا!
    پدر و دختر بودند. پس چرا مرد اینقدر جوان به نظر می‌رسید؟ خب با داشتن چنین خانواده ی دوست‌داشتنی باید هم جوان بماند. هرجا هستند سلامت باشند.
    ناگهان یادم افتاد یک ساعت است در رستوران منتظر دوست‌دخترم هستم. چرا نیامد این دختر؟ ولش کن. بگذار بروم تا همسرم شک نکرده است.

    پی‌نوشت:
    این داستان نانوشته‌ی بسیاری از ماست. هرکدام‌مان به یک شکل. سرمان در زندگی دیگران است. زود قضاوت می‌کنیم و حلال خودمان را برای دیگران حرام می‌دانیم.
    Mr.Rasoly
    Mr.Rasoly
    قربونت.چه خبر با دانشگاه؟
    والا دور و بر ما کسی پشیمون نیست اتفاقا کلی هم خوشحال هستن از این بابت
    Mr.Rasoly
    Mr.Rasoly
    چرا؟هم اتاقیات اذیت میکنن؟
    ریحانه اسفندیاری
    ریحانه اسفندیاری
    سلامتیت هیچی والا انقد سختی کشیدم تو این دو سه ماه جونم اومد
    انقد حجم کارا زیاده که نگو
    نمیدونم والا ببین بستگی داره دیگه یکی علاقه داره سختیاشم به جون میخره ولی هرکی دیدم میگفت عمرم رفته
    نه اذیت نمیکنن خودم دیگه نمیکشم خیلی سخته
    اوقات به‌کام، کاربر گرامی جهت شناخت بیشتر علاقمندی‌های شما نظرسنجی با مضمون پرطرفدارترین ژانرهای انشاءنویسی ایجاد گردیده، لطفاً نظر خود را به اشتراک بگذارید.


    🌺 نظرسنجی موضوعات پرطرفدار 🌺
    🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
    • لایک
    واکنش‌ها[ی پسندها]: Mr.Rasoly
    • لایک
    واکنش‌ها[ی پسندها]: Mr.Rasoly
  • در حال بارگیری...
  • در حال بارگیری...
  • در حال بارگیری...
  • در حال بارگیری...
  • در حال بارگیری...

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا