حال دلم را خوب کن...
ابریست!
نالان است...،
خونی است!
یادت است آخرین دیدارمان را؟
غرق خون بودی!
درد داشتی، صدایت گرفته بود! ملحفه را از روی خودت کناری زدی و از بیرحمی روزگار برایم ناله کردی!
نفهمیدم آخرین دیدارمان است تا با همان خون در آغوشت بگیرم!
ندانستم دیگر قرار نیست محبتت را ببینم
ندانستم آخرین باری است که چشمانت را مهمانم میکنی!
عجیب دلتنگ آن روز آخری هستم که برایت با دستان خودم گل چیدم و نفهمیدم مانند همان گلها پرپر خواهی شد!
سپهرم خوب میشه
هممون خوب میشیم
تو هم میری رو ابرا دست مارم میگیری اونجا جشن میگیریم=)

واکنشها[ی پسندها]: silk