زندگی را شده است نقابی از جنس خنده و شادی
چه کسی خبر دارد از قلبهایی که زیر پا له شدهاند؟
چشمانی که هزاران بار قراردادی با ابرهای بهاری بستهاند تا سیلی از آبهای غمگین را به پا کنند!
همدم تمام دردها شبهایی است که فقط خودمان بودیم و ماه تابانی که حزین تابید...
میدانی چرا برخی شبها حتی ماه هم به ملاقاتمان نیامد؟
آخر او هم دیگر تحمل درد را نداشت و به پشت ابرها پناه برد...
حال در این شبهایی که حتی ماه را هم ندارم...،
تنهای تنها خواهم بود و به وقت تنهاییهایم به قدری خواهم گریست،
که سیل اشکانم خانهمان سوز دلشکنهایم باشد.
خوبی ؟

واکنشها[ی پسندها]: مآه بانو