خب خب اول خودم
پیروز بعد مدرسه با بچهها رفتیم پارک محلمون کنار ایستاده بودیم و مشغول صحبت که با اشاره دختر عموم به طرفی که اشاره کرد نگاه کردم یه بنده خدایی داشت رد میشد ولی صورتش طرف ما بود و ما رو میدید و همین طور به سمت چپ ما حرکت میکرد. چند قدم دیگه رفت که با سر رفت تو تیر برق چنان تکونی خورد که پخش زمین شد
ی شب تو خوابگاه ساعت 2-3 نصفه شب گشنمون شد با بچه ها سیب زمینی پر گل انداختیم تو کتری برقی تا زود اماده بشه♀.خلاصه خوردیم و خوابیدیم صبح یکی از بچه ها بلند شده بود کتری برقی زده بود به برق و چایی درست کرده بود واسمون چایی ریختیم تو لیوان دیدیم رنگش ی جوریه گفتیم حتما دم نکشیده یکم خوردیم دیدیم ی مزه ای میدیه.به دوستم گفتم چیه درست کردی.گفت مثل همیشه درست کردم نگو با اب سیب زمینی ابپز شب که پر گل و شل بوده چایی درست کرده ما هم که دیدیم کار از کار گذشته و ازش خوردیم تا ته فلاسک و خالی کردیم.نمیدونم نفهم بودیم یا خودمونو میزدیم به نفهمی