- نزدیکیم، خونهی خانم گردوکان، ایستگاه آخر شهر رنگیرنگیه.
کمی روی صندلی جابهجا شده و گفت:
- اینجا یکی از هزاران دنیای جادوییای هست که وجود داره، وقتی بچههای ما بزرگ میشن، هر کدوم با توجه به علایقشون، دنیای جدید رو انتخاب میکنن.
در مسیر فقط درخت بود با برگهای خیلی سبز. صدای بوق که انگار...
موزجمند سری از ناراحتی تکون داد و جواب داد:
- خب... وقتی بزرگ میشن، میخوان زندگی خودشون رو داشته باشن و میرن دنبال سرنوشتشون. اونها هم بچهدار میشن و بچههاشون بزرگ میشن. شما هم وقتی بزرگ بشین همین کارو میکنین.
نوروز با ناراحتی گفت:
- ولی من نمیخوام مامانی و بابایی تنها باشن. میخوام همیشه...
- سلام پرتقالرو، اونها از شهر اونور کمد اومدن؛ ولی اینجا گیر کردن، انگار درِ شهرشون گم شده، دارم میبرمشون پیش خانم گردوکان تا معما رو حل کنه.
- بهترین کار رو میکنی. خانم گردوکان خیلی داناست، حتماً میتونه مشکلشون رو حل کنه، موفق باشی.
- قربونت پرتقالرو جان!
ما دم در قطار ایستاده بودیم و...
- من بهاره هستم. ایشون هم نوروز خان هستن. ما از توی کمد اومدیم... .
و به سمت رنگینکمونی که از داخل کمد اومده بود اشاره کردم؛ اما نه رنگینکمونی بود و نه کمدی! چشمام رو بستم و باز کردم شاید چشمهام اشتباه میدید؛ ولی بازم نبود!
موزجَمَند که با دقت در حال نگاه کردن بود، پشت سرش رو خاروند و گفت:
-...
من و داداشی با ترس برگشتیم عقب و داداشی افتاد توی آب. من جیغ زدم و کمک خواستم. اون که بهمون سلام کرده بود یه موز بزرگ بود که از من بلندتر بود. سریع پرید توی آب و داداشی رو کشید بیرون. ماهیها هنوز خیره نگاه میکردن و شعر میخوندن.
- ماهی قرمز، هایهای
ماهی زرد، هویهوی
میچرخیم و میگردیم...
داداشی همیشه وقتی مامانی قرآن میخونه خوابش میبره. برای اون مثل لالایی میمونه. شبها با بابایی بازی میکنیم.
یه روز مامانی به من گفت:
- بهاره جون، من میرم سبزی بخرم که قرمهسبزی خوشمزه براتون درست کنم. مواظب نوروز باش تا برگردم.
چشمی گفتم و مثل یه دختر خوب، کتاب قصهام رو آوردم و برای...
سلام.
اسم من بهاره! چشمهام سبزه. کلاس دوم دبستانم و یه عالمه دوست دارم. من فرشتهی مامانیام هستم. کتاب خوندن رو خیلی دوست دارم.
یه داداش کوچولوتر از خودم به نام نوروز دارم که پنج سالشه و مامانی میذارتش پیش من تا ازش نگهداری کنم.
برادر من خیلی خوشگل و تپلوعه. لپاش وقتی میخنده مثل خودم سرخ...
به هستی زنگ میزنم، جواب نمیدهد. در مسیر مدام به اتفاقی که افتاد فکر میکنم، به خانه که میرسم برای خانوادهام تعریف میکنم، چندین و چند بار.
چند روز میگذرد و خبری از هستی نیست تا اینکه شبی خودش زنگ میزند. از او پرس و جو میکنم، میگوید:
- حالم این چند روز خیلی بد بود، حتی رفتم پیش مشاور...