خاطرات دلچسبی نداشتم معولا
بهترینش این بود که رفته بودم مشد با بچه های کلاس قرآن و تولدم توی مسافرت بودم وقتی برگشتم کادو تولدم اون چیزی که خیلی دوسش داشتم رو واسم خریده بودن
هیچ روزی مثل اون روز واسم شیرین نبود
والا خاطرات خوب اکثرا موارد منکراتی دارن D: (شوخی)
یکی از باحالاش این بود که یبار یه شعر الکی نوشتم و نمیدونم چجوری شعره مورد پسند بود مارو از طرف مدرسه بردن توی مسابقات استان من فقط توی سالن نشسته بودم نه شعر خوندیم نه چیزی فقط کیک آبمیوه بهمون دادن خوردیم و برگشتیم
مچکرم دوست من
خیلی هم دور نیستیم حالا، بعضیا فکر میکنن مال اونورام بعضیام میگن شیرازی هستی و این داستانا
میتونم تو فصل بعدی مرد هزار چهره ایفای نقش کنم D: