- آدنا اونجارو نگاه کن!
این حرف را میا در حالیکه مانند کنه به من چسبیده بود زده بود.
به سمتی که اشاره میکرد نگاه کردم که صفحهی تلویزیون مانندی را دیدم.
اولش بزرگ نوشته بود.
«لیست نخبهترین دانشاموزان»
***
«گریس»
- گریس چرا به معلمت حمله کردی؟
شانهای بالا انداختم و گفتم:
- میتونی از خودش...
در این مدرسه فهمیده بودم دانشآموزان اینجا به هیچ اتفاق خاصی عکسالعمل نشان نمیدهند؛ ولی اتفاقی که الان افتاد انقدر شوک برانگیز بود که بخواهد توجهی همه را جلب کند.
یکی از پسرهایی که قیافهای شبیه به شوالیههای توی داستانها داشت بلند شد و گفت:
- بنظرت بخاطر این کاری که کردی چقدر تنبیه میشی؟...
به دری که رسیدیم غول ایستاد و بعدش غیب شد. گریس رفت جلو و در را باز کرد.
چه کلاس زیبایی است. نگاه شگفت زدهام را به سمت مجسمههایی بردم که با جادوی سیاه و سفید درست شده بودند. پروانهی سیاه رنگی روی شانهام نشست. در کلاس پر بود از این پروانههایی که رنگ سیاه و سفید داشتند.
معلمی سر کلاس بود و...
میا هم با همان عروسکش آمد و پشتم قایم شد.
اندرو هم درحالیکه مثل همیشه کتاب دستش بود به سمتمان آمد.
گروه خیلی جالبی شده بودیم.
در را باز کردم که با تالاری روبرو شدیم؛ همهی دانش آموزها به سمت کلاسهایشان میرفتند.
در تالار خیلی بزرگی با همان تم سیاه و سفید قرار داشتیم.
با دیدن این صحنه من تعجب...
گریس و امیلیا زیادی با هم مشکل داشتند. ماندهام میخواهند چجوری با هم کنار بیآیند.
حرف گریس درست در آمد و آن دو باهم، هم اتاق شدند.
البته حدسش هم خیلی سخت نبود. آدمهای عجیب غریب را در یک اتاق انداخته بودند؛ ولی من که عجیب نبودم.
همیشه دوست داشتم یک داستان برای خود داشته باشم و از آنجایی که در...
بعد ناپدید شد که میتوان گفت از جادوی تغییر مکان استفاده کرد.
با تعجب به سمت در سیاه روبرویم رفتم و بازش کردم.
اتاقی بسیار ساده، ولی رنگارنگ! نگاهم را از میز تحریر و کتابخانه و تختها گرفتم و به بچهها دوختم.
گریس رفت تو و باهیجان گفت:
- واو! عجب اتاق خفنیه.
امیلیا هم مستقیم روی تخت رفت و پتو را...
دختر مو مشکی از جایش بلند شد و درحالیکه به زمین نگاه میکرد آمد بالا!
دختر مو طلایی هم بدون آنکه اسمش خوانده شود از جایش بلند شد و روی سکو آمد.
- گریس کمپبل!
اسم را که خواندند دوباره دختری که اسمش گریس بود پایین رفت و دوباره بالا آمد.
آیا این دختر واقعاً جز گروه ارشد است؟ کمی رفتارش عجیب نیست؟...
اینجا هم مانند مدرسه زیبا و خیره کننده بود.
شک ندارم که این مدرسه بیش از هزار اتاق و بخش دارد.
با قرار گرفتن پروانهای روی ربانهای سفید و سیاه کمی به صندلی چسبیدم. پروانه روی پاهایش ایستاده بود و با لبخند برای من دست تکان میداد.
لبخند دستپاچهای زدم و سپس به آسمان سفید رنگی که پر بود از...
- سلام دانشآموزهای سال اولی! ورود شما رو به مدرسهی نخبهها تبریک میگم! اینجا بهترین مدرسه در جهانه و فقط نخبهها میتونن بیان اینجا، اینجا مثل مدرسهی قدرتمندها نیست که به بچهها دفاع کردن رو در برابر دشمناشون یاد بدن، نه! اینجا مدرسهی نخبههاست، جایی نیست که دفاع رو به بچهها یاد بدن،...
آن دختر شروع به خندیدن کرد و طوری که انگار دارد ادای دختر مو مشکی را در میآورد دستی بر موهای به رنگ افتابش کرد و با چشمانِ زرد رنگش به چشمانِ مشکیِ دختر روبرویش زل زد و گفت:
- خوشگذرونی!
دختری که موهای مشکی داشت لبانش را به حالت تمسخر کش داد و گفت:
- پس بیا با هم خوش بگذرونیم.
و مشتش را روی...
بعد از مدتی که از جنگل عبور کردیم و بلاخره به مدرسهای رسیدیم؛ وقتی ماشین را نگه داشت پیاده شدم و دوباره عینکم را روی چشمهایم گذاشتم و آن راننده را با چمدان تنها گذاشتم تا برایم بیارتش. قدم از قدم برداشتم تا به درِ مدرسه رسیدم، چند نگهبان آنجا بودند که یکی از آنها گفت:
- کارت عبور؟
عینکم را...
نگاهم را از او گرفتم و دور تا دور کاخ چرخاندم. من از رنگ آبی نفرت دارم، چرا باید پدربزرگ تمام این کاخ را آبی کند؟ از دیوارها بگیر تا مجسمهها، گلها، لوستر، پردهها، تابلوها و حتی میز ناهارخوری.
شاید اینجا بیشتر از صدتا اتاق داشت و او همه را به رنگ آبی روشن در اورده بود. نفسم را بیرون فرستادم و...
طبق برنامهی همیشگی موهای قهوهای رنگم را شانه کردم و به حالتی گوجهای بستم. روتین پوستی صورتم را انجام دادم و به این فکر افتادم که کمی هم آرایش کنم. ریمل را برداشتم و بر روی مژههای بلندم کشیدم، بعد از آن هم بر کنار چشمهای سبز رنگم خط چشمی کشیدم. کمی رژ گونه صورت سفید رنگم را سرخ کرد، و رنگی...
با رسیدن به آخرین پله و دیدن اتاقم در این کاخ، به سمتش حرکت کردم.
در اتاق را باز کردم و به تنها محل آسایش این کاخ رفتم. وقتی روی بالکن ایستادم، متوجه شدم که در این کاخ هم میتوان نفس کشید!
کل حیاط از اینجا دیده میشود. (اگر پشت این کاخ را فاکتور بگیریم.) از اینکه بالاترین اتاق را انتخاب کردم...
ای کاش من آن کسی نبودم که باید آیندهی این خاندان مضحک را ادامه میداد. ای کاش من آن برگزیده نبودم!
از میز ناهار خوری دور شدم و به سمت در خروجی رفتم.
نگهبانها تفنگهایشان را جلویم گرفتند. با حرص غریدم:
- بهتره راه رو باز کنین تا جسدتون رو همینجا پهن نکردم.
یکی از آنها بدون آنکه نگاهی...
«تقدیم به دشمنانی در ظاهر دوست»
همه با خوشحالی حرف میزدند و من را افتخار خاندانشان میدیدند؛ همه به جز بچههایی که با حسودی و نفرت نگاهم میکردند و در تلاش این بودند که فکر کشتن مرا با مشت کردن دستهایشان سرکوب کنند. دیگر صبرم لبریز شد و
از روی صندلی بلند شدم که حواس همه به سمتم جلب شد و...
مقدمه:
جادوی سفید و سیاه، جادویی که به دست نخبگان گرداننده میشود.
افسونهایی که با وجود تفاوتشان بهترین ترکیب را میسازند؛ ولی آن دو فقط از دیدگاه دیگران خارقالعاده هستند و هیچکس از نفرت آنها اطلاعی ندارد.
دو طلسمی که یک عمر در روبهروی هم دیگر قرار داشتند و وای به حال روزی که به یک دیگر...
🔹کد رمان: 169🔹
عنوان: گریس و نخبگان
نویسنده: @_MSH_
ژانر: فانتزی
ناظر: @Miss.HRDAN
خلاصه:
در محوطهای که جادو همه جا را فرا گرفته است و موجودات سعی میکنند با قدرتی که در دست و پنجهشان دارند با دشمنانشان مقابله کنند، این نخبگان هستند که از مغز خود استفاده میکنند نه از قدرت بدنی خود.
این...
نامکاربری: _MSH_
نام و نام خانوادگی معصومه فخیری
نام تخلص؟ (DID NOT ANSWER QUESTION)
اثرتون داستان یا رمان هستش؟ رمان
نام اثر؟ گریس و نخبگان
ژانر اثر؟ فانتزی
خلاصهای از اثر رمان راجب به مدرسهی جادویی هست که نخبهها اونجا درس میخونن که پنج تا دختر از قوی ترین خاندان ها به این مدرسه...