موزیک پلیر

بازدیدهای نمایه

5919

آخرین بازدیدکنندگان

  1. 5,919 بازدیدهای نمایه
  2. Miss.Aghazadeh
  3. zahra.k
  4. Silver♡︎Moon
  5. arsha.Srmast~
  6. belash
  7. hiroo
  8. KIttY.H
  9. Silvermoon
"Sepah Rad"
پسندها
5,030

نوشته‌های نمایه آخرین فعالیت فرستادن‌ها مناطق ارسالی‌ها درباره کاربران بازدیدکننده از نمایه شما

  • گذشتن از تو برایم،
    شبیه گرفتن موج از دریاست؛ شبیه گرفتن ماه، از آسمان شب، شبیه گرفتن خورشید از زمین، شبیه مرگی که مرگ نباشد!
    مرگی که بر جان بنشیند و به یکباره نکشد؛
    آرام آرام، قلب را بجود؛ رگ را بدرد؛ خون را بنوشد و مغز را محکوم کند به فنا!
    و فنا برای تو، برای دیدن لبخندی که بوی یاس می‌دهد؛ همانند بقاست!


    #سپهر_نویس
    و چاهی به ژرفای سیاهی، سقوطی بی پایان به اعماق کلمه عمق...!
    ظلمتی رخنه کرده در هوایی بی نفس، خفگی و دست و پا زدن برای بقا...!
    بقایی که تکرار فناست!


    #سپهر_نویس
    من، تو، زمان...!
    مثلث عجیبی ست!
    هردو در گرداب زمان غرق شده‌ایم و زمان در لا به لای جوانه‌های احساسمان، رسوخ کرده...
    رسم، همیشه این‌گونه بوده که زمان، سازنده می‌شود و دست نوازش بر تمام خرابی‌ها...
    ولیکن گویا، در جوار تو قانون زمان هم تغییر می‌کند!


    #سپهر_نویس
    روزی خواهد رسید که دلتنگ خواهی شد؛ از عمیق‌ترین نقطه وجودت!
    و در آن روز،
    باران می‌بارد؛
    خورشید نمی‌تابد؛
    هوا سرد است و سرد...!
    از چشمان زیبایت، همان چشمانی که همیشه قبله‌ی قلبم بوده و خواهند بود؛ اشک است که جاری ست...
    و من!
    و در آن روز، من دیگر کنارت نخواهم بود.


    #سپهر_نویس
    صدای گریه‌اش را از دور، می‌شنیدم.
    نگاهی به چشمان بی‌قرار مادرم، انداختم؛ چشمانش را باران گرفته بود.
    آهی از خستگی کشیدم و آرام پیش رفتم.
    صدای هق زدن‌های ریزش، اطرافم را به آتش گلستان نشده‌ی ابراهیم، شبیه می‌کرد!
    پشت درختچه‌ی مورد علاقه‌ی او، پناهگاه همیشگی‌اش، یافتمش.
    زانوهای کوچکش را، بغل کرده بود و زیر جنگل فرفری پرپشتش، پناه گرفته بود.
    ریز ریز اشک می‌ریخت و هیزم به آتش جانم می‌افزود.
    بی اعتنا به تیر کشیدن شقیقه‌های نبض گرفته‌ام، کنارش زانو زدم و در آغوشش گرفتم.
    پیراهنی را که بعد از رفتن او، هرگز رنگ سیاهش، در این چهل و چند روز، عوض نشده بود؛ در مشت‌های کوچکش می‌فشرد.
    دریای مواج خرمایی‌اش را نوازش کردم

    - نبات خانم چرا باز مرواریدهای کوچولوشو از صدفاش بیرون میکنه؟!
    ریز بینی‌اش را بالا کشید.
    - همه اذیتم می‌کنن!
    صدای نرم و خوش آهنگش، لبخند کمرنگی، بر صورتم طرح زد.
    نشستم و بر گلدان بزرگ درختچه، تکیه زدم؛ خودش را در آغوشم جا کرد.

    - کی اذیت کرده پناه بابا رو؟
    دوباره تنش لرزید.
    - مامان جون می‌گفت باید برگرده خونشون؛ اون روز شنیدم عمو اکبر می‌گفت ملوس داره می‌میره؛ تازه، ماهی قرمزمم مرد! گلامم خسته شدن؛ نگاشون کن؛ رنگشون زرد شده؛ اونام دارن میرن! مامان هم که رفته سفر!
    سرش را بلند کرد و با تکه نقره‌هایش نگاهم کرد؛ نگاهش، شبیه نگاه جوجه‌های زیر باران مانده، بود!
    - تو هم میری؟! آره؟! تو هم میری بابایی؟!
    دخترک کوچکم، بی‌قرار رفتن‌ها بود..!
    صدای او، در گوشم طنین انداز شد:

    + هیچوقت نذاری نبات اشکاتو ببینه ها! یه وقت دل کوچیکشو غصه میگیره!
    محکم در آغوشم فشردم نبات شیرینم را، هم بخاطر اشک‌های لرزان خویش، هم برای تن لرزان او!
    - من جایی نمیرم بابایی! قول میدم جایی نمیرم قربون چشات بشم! گریه نکن دخترکم.
    صدای خش‌دارم گوش‌های خودم را خراش می‌داد!
    با صدای ریزی در کنارم، چشمان همیشه باران زده‌ام را، گشودم؛

    - عمو گل میخری؟
    دسته‌ای گل ارکیده، خریدم برایشان!
    آری، برای جفتشان..!
    آن شب سرد و نفرت انگیز، نبات زیبایم رفته رفته، در آغوشم آرام‌تر شد و خواب چشمانش را ربود..
    خوابی که اگر می‌دانستم؛ ابدی می‌شود؛ هرگز نمی‌گذاشتم نقره‌ی چشمانش را، برباید.
    دل کوچک شیرین‌دخت نازنینم، حجم رفتن‌ها را طاقت نیاورد.
    او نیز، چمدانش را همان شب بست؛ تا از غافله‌ی رفتن، عقب نمانَد..!


    #سپهر_نویس
    #بوران_سرخ
    - میدونی؛ آدمیزاد خیلی نافهمیدنیه!
    نگاهش کردم.
    چراغ‌ها را در سرای گرم چشمانش خاموش کرده بودند؛ گویی خانه‌ی چشمانش تا به حال، هرگز، ساکنی نداشت!

    + چرا؟
    نگاهم نکرد؛ همچنان خیره به روشنایی شهر، در دوردست‌ها بود.
    - کسی رو که تو قلبش زندگی میکنه؛ با چیزی که خودش ازش رنج می‌بره؛ آزار میده!
    نگاهم را از چشمان یخی‌اش سمت مقصد نگاهش کشیدم.
    باد سردی که وزید رعشه بر تنم انداخت.
    برخاست و گرمی ژاکتش را روی شانه‌هایم حس کردم.
    صدایش هنگامی که داشت قدم زنان دور می‌شد در گوش‌هایم زنگ خورد:

    - نافهمیدنی نباش تی تی خانم!
    تابش شدید آفتاب چله‌ی تابستان، روی پلک‌های داغ از اشکم، مغز ذوب شده‌ام را از لا به لای خاطراتش بیرون کشید.
    به منظره‌ی محبوب نگاهش خیره شدم؛ شهر در سکون فرو رفته بود.
    ژاکتش را بیشتر دور خود پیچیدم!
    از جای خالی‌اش کنارم، گویی تپش‌های قلبم یخ بسته بودند.
    سال‌ها بود نبودنش شهره‌ی عام و خاص کرده بود تی تی دیوانه‌اش را..
    می‌گفتند دخترک از نبودش دیوانه شده!
    من فقط بدون او زندگی کردن را از یاد برده بودم؛ بدون اویی که برایش نافهمیدنی شدم...!
    لـب گشود:
    - کاش یکی عین خودت جلوت دربیاد!
    گفت و بی آنکه نگاهم کند؛ از جلوی راهش کنارم زد و رفت.
    بعد از رفتنش خندیدم و به آسمان نگاه کردم؛
    قطره اشکی از دل ابرهای سیاه بر روی صورتم چکید.
    زمزمه کردم:
    + کاشکی یکی عین خودم جلوم دربیاد!
    و این یک نفرین نبود..!
    + نبودنم چه شکلیه؟!
    - وقتی میگم بهار اولین چیزی ک یادت میاد چیه؟
    + شکوفه هاش
    - وقتی میگم تابستون اولین چیزی ک یادت میاد چیه؟
    + تعطیلاتش
    - وقتی میگم پاییز اولین چیزی ک یادت میاد چیه؟
    + بارونش
    - وقتی میگم زمستون اولین چیزی ک یادت میاد چیه؟
    + برفش
    - منِ بدون تو، شبیه بهار بدون شکوفه ست! شبیه تابستون بدون تعطیلات! شبیه پاییز بدون بارون! شبیه زمستون بدون برف! همینقدر ساده.. همینقدر نشدنی...!

    + :))

    #سپهر_نویس
    #بوران_سرخ
  • در حال بارگیری...
  • در حال بارگیری...
  • در حال بارگیری...
  • در حال بارگیری...
  • در حال بارگیری...

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا