گالری شخصی گالری شخصی موش موشی

  • نویسنده موضوع SETI_G
  • تاریخ شروع
  • بازدیدها 113
  • پاسخ‌ها 4
  • کاربران تگ شده هیچ
گالری شخصی

SETI_G

9,421
پسندها
135
امتیاز
مدیر ارشد
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/13
نوشته‌ها
4,687
راه‌حل‌ها
20
مدال‌ها
18
محل سکونت
امواج اقیانوس‌ها🌊
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #1
سلام، به گالری شخصی موش موشی موش موشی خوش آمدید!
در این گالری با
روزمرگی‌ها و خاطرات و موش موشی همراه باشید​
 

موش موشی

21
پسندها
25
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2026/09/16
نوشته‌ها
23
مدال‌ها
3
  • #2
سلام
من پرویز که افرادفامیلم مرا موش موشی صدامیکنند مادرم میگفت در تاریخ پنجم مرداد در ساعت هفت و نیم صبح در زایشگاه شهید اکبر آبادی واقع در خیابان مولوی تهران بدنیا آمده ام

بر طبق تحقیقات خودم در ساعت تولدم زهره و قمر در خانه اسد بوده و مريخ و زحل در جوزا جاى داشته، عطارد و آفتاب و مشترى در سنبله بوده ‏اند
و پدرم در موقع تولد، در ماموریتی در بندر عباس بوده وحضور نداشته و داییم مادرم را به بیمارستان برده تا وضع حمل کند و من شش ماهه بودم که پدرم از ماموریت برگشته و برای من شناسنامه گرفته
اولین خاطره که از کودکی و پدرم دارم شاید سه ساله یا کمتر بودم که یادم میاد پدر مرا در کالسکه ای گذاشه بود و در خیابان می‌برد و وقتی که می‌خواست کالسکه را از یک پل باریک عبور دهد چرخ کالسه بداخل جوی آب افتاد و من شروع به گریه کردم پدرم مرا بغل کرد و کالسکه را با دست دیگرش از جوی آب در آورد و وقتی که خواست دوباره مرا در کالسکه بگذارد من ترسیدم و دیگر پدر و مادرم هرگز نتوانستند مرا سوار کالسکه کنند
و مادرم تا سه سالگی به من شیر می داد و یادمه هر بار که میخواست مرا از شیر بگیرد انگار که دنیا رو سرم خراب میشد و من با گریه و زاری و تقلا بسوی سینه مادرم میرفتم . تا اینکه یک روز برای ترساندن من سینه هایش را با ذغال سیاه کرده بود و عکس مار و عقرب روی آن کشیده بود که من ترسیده بودم و مادرم مرا از شیر حلالش محروم کرد و درست یک ماه بعد از شیر گرفتن من دو باره حامله شد و نه ماه بعد خواهرم را که الهی قربونش برم بدنیا آورد
بقیه شو بعدا میگم
 

موش موشی

21
پسندها
25
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2026/09/16
نوشته‌ها
23
مدال‌ها
3
  • #3
IMG 5705 IMG 5706
عکس این گلهای قشنگ رو که خودم گرفته ام تقدیم میکنم به مادرم که بعدا با دیدن به دنیا آوردن خواهرم فهمیدم چقدر سختی کشیده
 

موش موشی

21
پسندها
25
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2026/09/16
نوشته‌ها
23
مدال‌ها
3
  • #4
ماجرای آمدن یک رقیب کوچک
آن روزها هنوز نمی‌دانستم قرار است به‌زودی اتفاق بزرگی در خانه‌مان بیفتد اتفاقی که هم زندگی‌ام را شیرین‌تر کند و هم برای مدتی کوتاه حسادت کودکانه‌ام را شدیدا تحریک کند
مادرم حامله شده بود. یک روز دیدم گوشه‌ای نشسته و گریه می‌کند. با نگرانی پرسیدم مامان، چرا گریه می‌کنی؟
با ناراحتی گفت آخه من حامله شدم و نمی‌خواستم
من آن موقع نه می‌دونستم حاملگی چیه نه می‌فهمیدم چرا کسی باید به خاطرش گریه کند. فقط دیدم مامان ناراحت است و دلم برایش سوخت. بعدها که معنی حرفش را فهمیدم، با خودم گفتم: خدائیش را بخواهید، مامان کاملاً حق داشت
مدتی نگذشت که حال مادرم به‌هم ریخت. هر روز می‌گفت حالش بد است، دهانش پر از آب می‌شد و گاهی هم استفراغ می‌کرد. مادربزرگم که انگار پزشک خانواده ی خانه بود، با آرامش می‌گفت
چیزی نیست مادرجان، تاسهٔ حاملگی داره... ویاره
اما برای من که شاهد حال بد مادرم بودم خیلی هم چیز بود. دلم می‌گرفت و سعی می‌کردم هر کاری از دستم برمی‌آید برایش انجام بدهم. هرچه می‌گفت، گوش می‌کردم و حتی شیطنت‌هایم را کمتر کرده بودم مبادا مامان بیشتر خسته شه
پدرم هم برای بهبود حالش دست به کار شده بود. هر روز صبحانه را می‌برد بالای سر مادرم و با مهربانی می‌گفت
ـ صبحانه‌ات رو توی رختخواب بخور. وقتی بلند شدی کمتر حالت به‌هم می‌خوره.
بعد هم شروع می‌کرد به قربون‌صدقه اش رفتن و این روش خیلی مؤثر بود چون حال مادرم خیلی بهتر می‌شد و من هم خیال می‌کردم پدرم یک پزشک متخصصِ مخصوص مریضی های مامانه
اما ماجرا به همین‌جا ختم نشد.
کم‌کم هوس‌های عجیب مادرم شروع شد. یک روز نخودچی می‌خواست، روز دیگر برنج بو داده، یک روز شکلات و روز بعد ترشی گاهی هم چیزهایی می‌خواست که من اصلاً اسمشان را نشنیده بودم.
پدرم و مادربزرگم هم مأموریت داشتند هرچه را مادر هوس می‌کرد، هرطور شده تهیه کنند.
من با تعجب نگاهشان می‌کردم و پیش خودم می‌گفتم این چه جور مریضی است که آدم را هم بدحال می‌کند، هم وادارش می‌کند این‌همه خوراکی عجیب‌وغریب بخواد
روزها گذشت تا اینکه یک روز صدای مادرم بلند شد و گفت دلم درد می‌کنه
پدرم با نگرانی گفت درد زایمانه باید بریم بیمارستان.
اما ظاهراً مادرم دوستی داشت که ماما بود. او گفته بود بیمارستان لازم نیست. هر وقت وقتش شد خبرم کنید خودم زایمانش رو انجام می‌دم.
و این‌طور شد که خانهٔ ما ناگهان تبدیل شد به چیزی شبیه بیمارستان؛ البته بدون آمبولانس، بدون اتاق عمل و با امکاناتی که من از آن سر درنمی‌آوردم
فقط یادم هست خانمی آمد، یک جفت دستکش دستش کرد و کنار تخت مادرم نشست. هر چند دقیقه یک‌بار وقتی مادرم از شدت درد جیغ می‌کشید، دستش را روی شکم او می‌گذاشت و دعا و صلوات می‌فرستاد.
من هم گوشه‌ای ایستاده بودم و با چشم‌های گرد شده صحنه را نگاه می‌کردم. نه می‌دانستم قرار است چه اتفاقی بیفتد، نه کسی حاضر بود درست و حسابی برایم توضیح بدهد.
ناگهان مرا از اتاق بیرون کردند
در بسته شد و من ماندم و کلی سؤال بی‌جواب
بچه چطور بیرون می‌آید مگر داخل شکم جا می‌شود چرا مامان این‌قدر جیغ می‌کشد چرا من نباید ببینم؟
اما مادربزرگم جواب همهٔ این پرسش‌ها را خیلی ساده و البته کاملاً مخصوص خودش داد
ملائکه اومدن کلید دارن. با کلیدشون شکم مامانت رو باز می‌کنن و بچه رو درمیارن و دو باره در شکم را قفل می‌کنند و میرند
من هم حرفش را باور کردم. بالاخره مادربزرگ بود و حتماً می‌دونست
بعد خبر رسید آجی خوشگلت به دنیا اومد
چه خبر خوبی. من صاحب یک خواهر شده بودم. از خوشحالی سر از پا نمی‌شناختم. از طرفی هم خیالم راحت شده بود که بالاخره دردهای مادرم تمام شده است. در این مدت چقدر سختی کشیده بود و موقع زایمان چه جیغ‌هایی زده بود حالا دیگر راحت شده بود و من از این بابت خوشحال بودم.
اما هنوز نمی‌دانستم این خوشحالی قرار است چند ساعت بیشتر دوام نیاورد
چند ساعت بعد، رفتم پیش مادرم. دیدم روی تخت نشسته و دارد به خواهر کوچولویم شیر می‌ده.
همان لحظه، احساس حسادت عجیبی به من دست داد.

با خودم گفتم:
این دیگه کیه؟! من این‌همه مدت کنار مامان بودم، حالا یکی آمده و تمام توجهش را گرفته تازه شیر من را هم می‌خورد
نزدیک بود خودم را روی سینهٔ مادرم بیندازم، خواهرم را کنار بزنم و حق مسلم خودم را پس بگیرم
اما درست در همان لحظه، چشمم به آن نی‌نی کوچولوی معصوم افتاد.
کوچولو بود، بی‌دفاع بود و آن‌قدر شیرین و بی‌خبر از دنیا به نظر می‌رسید که دلم برایش آب شد
ناگهان تمام نقشه‌هایم نقش بر آب شد
با خودم گفتم بیچاره، گناه داره... بذار بخوره
و این‌طور شد که من، در همان سن‌وسال کم، از یکی از بزرگ‌ترین حقوق مسلم زندگی‌ام صرف‌نظر کردم
از آن روز به بعد، دیگر خواهرم فقط یک رقیب کوچک نبود؛ شده بود عزیزترین هم‌بازی و همراه زندگی‌ام.
البته هنوز هم گاهی فکر می‌کنم اگر آن روز می‌دانستم قرار است سال‌ها بعد چقدر سر به سر هم بگذاریم، شاید کمی بیشتر برای پس گرفتن حق مسلم خودم تلاش می‌کردم
اما نه راستش را بخواهید همان‌طور که مادربزرگم می‌گفت آجی واقعاً خوشگل بود و من از همان روز، یک خواهر دوست‌داشتنی داشتم.
 
آخرین ویرایش:

موش موشی

21
پسندها
25
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2026/09/16
نوشته‌ها
23
مدال‌ها
3
  • #5
IMG 5782 IMG 5715
عکس این گلهای قشنگ رو که خودم گرفته ام تقدیم میکنم به خواهرم ،بهترین خواهر دنیا
 

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا