- داداشی؟
- جانم نفس من؟
- همه چی رو میتونم بهت بگم؟
- الهی دورت بگردم آره عمر من، هر چی که باید بگی؛ من خیلی چیزها رو خودم میدونم و درک میکنم پس با من راحت باش خوب؟
- باشه.
- فدات بشم رها فشارت میافته، بیا یهکم خوراکی شیرین بخور.
راست میگفت همیشه زیاد گریه میکنم، فشارم میفته. دستم رو...
ماجرای دیشب رو تعریف کردم که کلی قربون صدقه داداش من رفت؛ و بعدش به خداحافظی رضایت داد. گوشی رو قطع کردم و مشغول خوندن شدم؛ رهام رفته بود سرکارش و هیراد هم مدرسه. بابا سرکار و هما تلویزیون نگاه میکرد؛ من هم تو اتاقم بودم.
ساعت رو نگاه کردم دو بعد از ظهر بود! این الاغ برای نهار صدام نکرد، خودم...
- به من چه؟ گفتم شام بخور.
- داداش گرسنمه.
- ای خدا من چه گناهی کردم که تو نفس منی؟
- دورت بگردم من.
- پاشو بریم غذا بخور.
- بریم.
پریدم از تخت پایین و یه ماچ آبدار از لپش کردم که اون هم پیشونیم رو بوسید. برام غذا گرم کرد و خوردم، آروم رفتیم بالا و شب بخیر گفتیم هر کغی رفت اتاق خودش. با شکم...
گارسون که مارو میشناخت اومد سمتمون:
- سلام خوش اومدین، همون همیشگی؟
- سلام ممنون؛ بله همیشگی.
رفت تا سفارش آیسپک شکلاتی من و میلک شیک توت فرنگی رهام رو بیاره، همیشه همین رو میخوریم .
کلی عکس دو نفره و تکی گرفتیم و پست و استوری کردم، از وقتی اومدیم اینجا روسری سر نمیکنم و لباسهام آزاده...
البته رهام یه قل هم داره! داداش دوقلو! البته وقتی مامان مرد؛ اون از دست کارهای بابا از خونه رفت.
دلم خیلی براش تنگ شده کپی رهامه! اندام و چهره، ولی اخلاقش تندتره و زود جوش میاره؛ ولی بهش خیلی وابسته بودم.
دلم میخواست ببینمش و بغلش کنم، اون موقعها پرهام بیشتر با من بود تا رهام. چون رهام درگیر...
هما خانوم بالاخره اومد و هیراد رو بغل کرد.
به رهام سلام داد هیچوقت به من سلام نمیداد، من هم خودم رو کوچیک کوچیکه نمیکردم.
گوشیم زنگ خورد و با دیدن اسم ماهرخ؛ لبخند اومد رو لبم و جواب دادم:
- سلام ماهی جونم.
- سلام رها جونم، چهطول مطولی؟
- عالیام. تو چهطوری؟
- به خوبی داداش شما.
- اون هم...
دیباچه
گاهی باید رفت، حتی از پیش عزیزی که دیگر نداریش...
باید بری و برای عزیز آینده بسازی زندگی خودت و اورا، باید نگذری از حقی که به گردن شماست و بگذری از چیزی که دیگر نیست.
رفتن به این معنی نیست مهم نیست، به خاطر مهم بودن باید رفت... .
***
از پلهها اومدم پایین و پریدم بغل رهام:
- سلام...
کد اثر:
عنوان: رهایی
نویسنده: مائده @Mah
ناظر: @ملکه آرامش
ژانر: عاشقانه، پلیسی
خلاصه: مگه میشه ندونم و ماشه رو بکشم؟ میشه بدونم و دستهای ع*ر*ق کردهای که دور کلت پیچیده نلرزه؟ میشه بدونم و فشنگ ازش خارج نشه؟ از اومدنش خبری نداشتم، نمیدونستم قراره بیاد و یهویی همه چی رو تغییر بده. منتظر...