صدایت از ناکجا آباد درون من می آید و هر قدمی که دور می شوم انگار چنگال دلتنگی به قلبم خراش می اندازد که اینگونه نفس کشیدن را سخت میکند!
فقط میتوانم آرام صدایت کنم..
آرام برایت غم ببارم...
آرام چون تو همچنان ممنوعهای..هیش!
Shark
قدم قدم آمدم و نگاهت کردم، مات صورتت، مات بودنت، مات حضور آبان... آنقدر بیصدا بود که برگهای پاییزی حسش نکنند، که خش خش زمین در نیاید، که باد سرد و بارانش را حس نکند و از اینجا در سکوت گذشتم و پایان گرفت...!
R